معنی لوحی
4 بازدید
[ لَ حا ] (ع ص) ابلٌ لوحی؛ شتران تشنه. (منتهی الارب).[ لَ ] (ص نسبی) منسوب به لوح. چون لوح: شکل لوحی؛ از مجسمات جسمی است مربع که ابعاد ثلاثهٔ آن مختلف است بر هیئت لوح : اگر هر سه عدد یکدیگر را راست نباشد آن را لوحی خوانند زیراک چون تخته بود. (التفهیم). مؤلف دستورالعلماء گوید (حرف عین): هرگاه سهروردی در تلویحات کلمهٔ «لوحی» (مقابل عرشی) استعمال کند، مراد وی چیزی است که از کتاب (دیگری) اتخاذ کرده است.[ لَ ] (اِخ) حسن افندی. از شاعران عثمانی و از مردم بروسه و مدرس مدرسهٔ حسن پاشای بروسه. وفات وی به سال ۱۱۶۵ هـ . ق. این مقطع او راست: لسان حالمه کیفیت عشقی بیان ایلر آنکچون کتمز الدن لوحیاهر بار مجموعه. (قاموس الاعلام ترکی).[ لَ ] (اِخ) از شاعران مداح ایرانی و از مردم اصفهان و وی را قصاید نیکو در حق ائمهٔ دوازده گانه است. (تذکرهٔ نصرآبادی ص ۴۳۰) (قاموس الاعلام ترکی).[ لَ ] (اِخ) از شاعران قرن نهم عثمانی و از مردم پرشتئه و سالک طریق تصوف. وی مدتی در خدمت مرکز افندی به کار اشتغال ورزید. این بیت او راست: نیجه الدر صبا دن بر اثر یوق آنکچون کوی دلبر دن خبر یوق صفا خمخانه سندن دختر رز و در آنی اما بر چکر یوق. (قاموس الاعلام ترکی).[ لَ ] (اِخ) (سید...) نقیبی. پسر دختر لوحی شاعر اصفهانی مذکور. فقیهی است معارض مجلسی. رجوع به نقیبی شود.
کلمات همقافیه با «لوحی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حی» برای سرودن شعر