معنی لواشه
5 بازدید
[ لَ شَ / شِ ] (اِ) آب میوه و مخصوصاً آلوچه و آلو که آن را به قوام آورند و به شکل نان لواش بگسترند. لواشک. و رجوع به لواشک شود؛ لواشهٔ آلو. || حلقه ای باشد از ریسمان که آن را بر سر چوبی نصب کنند و بر لب اسبان بر نعل گذاشته بتابند تا حرکات ناپسندیده نکند. (برهان). لباشه. لویشن. لبشین. حناک. محنک. لبیشه. رجوع به لباشه و لبیشه شود. صاحب آنندراج گوید: چیزی از ریسمان که چوبکی هم دارد و در هنگام نعل بستن اسب سرسخت را لب بالا به آن ریسمان می بندند ... و لواشه مخصوص اسب نیست خر و قاطر را هم می بندند و در این بیت میرنجات : شیخ را دل شدهٔ بوسهٔ چون قندش کن اول ای دوست لواشه کن و پابندش کن با لفظ بوسه خیلی نشست کرده که بوسه و لواشه هر دو با لب است و این از اهل زبان به تحقیق پیوسته. حکیم شفائی راست : ذوقی چه کنم بلاشهٔ بینی تو صد کوه بود تراشهٔ بینی تو بندم به تو نعل چون هجا میسازم از قوس قزح لواشهٔ بینی تو.[ لِ شَ / شِ ] (اِ) نام فنی از فنون کشتی. (غیاث).
کلمات همقافیه با «لواشه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شه» برای سرودن شعر