معنی واژه لمتر
4 بازدید
[ لَ تُ ] (ص) مردم کاهل و بی رگ. || فربه و پرگوشت و قوی هیکل و گنده و ناهموار. (برهان). فربه و قوی و گنده. (غیاث). دَکل : فربه شد عشق و زفت و لمتر بنهاد خرد به لاغری روی.سنائی. عقل جز راستگوی لمتر نیست حیله سازنده و گلوبر نیست.سنائی. آنچه دی آن پسر سر گَرَک چرخور کرد من ندیدم که در آفاق یکی لمتر کرد. سنائی. گر ضریری لمتر است و تیزخشم گوشت پاره ش دان که او را نیست چشم. مولوی. تا که زفت و فربه و لمتر شود آن تنش از پیه و قوت پر شود.مولوی. هست حیوانی که نامش اُسغُر است کو به زخم چوب زفت و لمتر است.مولوی. کریم الدین تو آن پهلونژادی که گردون را بتو باشد تفاخر. فرستادم به خدمت رقعه ای دی به دست پهلوی هنگفت و لمتر.ابن یمین. خلعت ایمان تازه بر عمید خسته پوش تا بدان خلعت فضیلت لتره و لمتر شود. عمید لوبکی.[ لَ تَ ] (اِخ) دهی از دهستان حومهٔ بخش رامسر شهرستان شهسوار، واقع در ۱۵۰۰گزی شمال رامسر بین دریا و راه شوسه. دشت، معتدل، مرطوب و مالاریائی و دارای ۲۴۰ تن سکنهٔ گیلکی و فارسی زبان. آب آن از رودخانهٔ صفارود. محصول آنجا برنج، مرکبات، چای و ابریشم و شغل اهالی آن زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ لُ مِ ] (اِخ) فردریک. نام آکتور (هنرپیشه) فرانسوی، مولد هاور (۱۸۰۰-۱۸۷۶ م.).[ لُ مِ ] (اِخ) نقّاد و ادیب و درام نویس فرانسوی، مولد ونسی (لوآره) (۱۸۵۳-۱۹۱۴ م.).[ لُ مِ ] (اِخ) وکیل و نویسندهٔ ژانسنیست فرانسوی، مولد پاریس (۱۶۰۸-۱۶۵۸ م.).