معنی واژه لق
3 بازدید
[ لَ ] (ص) لغ. صاف. بی موی و صاف. (برهان). || نااستوار: میخی لق؛ جنبان بر جای خود. دندانی لق؛ متزعزع، متحرک، دندان که بر جای استوار نباشد و جنبان بود: دندانهای لق . اسنان متحرکة. || تباه. فاسد (تخم مرغ و جز آن). ضایع و گندیده که چون بجنبانی آواز دهد و آن نشانهٔ تباهی باشد. - آروارهٔ لق داشتن؛ عادت به دشنام گفتن داشتن. - تخم لق در دهن کسی شکستن؛ تعبیری مثلی به معنی او را به یاد آرزوئی که خود ملتفت آن نبود آوردن. او را به دعویی باطل داشتن. امیدی برنیامدنی به وی دادن. وعدهٔ وفانشدنی به وی کردن. - تق و لَقّ؛ کاسد. ناروا. بی رونق. - دهن لق؛ که نتواند سِرّی را نگه دارد. - دهن لقی؛ به نگهداری سِرّ قادر نبودن.[ لُ / لَ ] (اِ) فریب و بازی دادن. (برهان).[ لَ ق ق ] (ع اِ) شکاف زمین. || (ص) رجلٌ لقٌّ بقّ؛ مرد بسیارگوی. || (مص) بر چشم زدن به دست یا به پنجه. (منتهی الارب). || لمس کردن. دست نهادن بر...(دزی).