معنی واژه لطیمة
2 بازدید
[ لَ مَ ] (ع اِ) لطیمه. مشک. || طبلهٔ مشک. (منتهی الارب). وعاء مسک : زلف مگو یک لطیمه عنبر سارا.قاآنی. || بازار عطاران. || ستور که بار و رخت عطار و بزّاز برداشته باشد. (منتهی الارب). کاروان که در او عطر بود. (مهذب الاسماء). شتری که دواهای خوشبوی بار کنند. کاروان بوی خوش بار: و منه «یا قوم اللطیمة اللطیمة»؛ ای ادرکوها. (اقرب الموارد). ج، لطائم.