معنی واژه لطیفی
3 بازدید
[ لَ ] (حامص) حالت و چگونگی لطیف. لطافت : از لطیفی که تویی ای بت و از شیرینی ملک مشرق بیم است که رای تو کند. منوچهری. هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه بارد باران نوبهاری. سعدی. زنبور اگر میانش باشد بدین لطیفی حقا که در دهانش این انگبین نباشد. سعدی.[ لَ ] (اِخ) دهی از دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان لار. واقع در ۳هزارگزی خاوری لار، کنار راه شوسهٔ لار به بندرعباس. جلگه، گرمسیر مالاریائی و دارای ۷۰۲ تن سکنه. آب آن از چاه و باران. محصول آنجا غلات و خرما و شغل اهالی زراعت است و دبستانی بدانجا باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ لَ ] (اِخ) شمس الدین محمد لطیفی پسر قاضی شیخ کبیر که مشهور است به قاضی زادهٔ اردبیلی. وی معاصر شاه اسماعیل صفوی است. رجوع به شمس الدین محمد لطیفی شود.[ لَ ] (اِخ) (مولانا...) مولدش معلوم نشد، اما بسیار طبع شوخ داشته و در صغر سن وفات کرده و از او اندک سخنی مانده است. این بیت ترکی از اوست: گه آقار که تمار لبینک شکری بیز کاتیکماس موهیچ آقارتماری (؟). اگرچه ترکانه است، اما شوخ طبعی قائل معلوم میشود. (مجالس النفائس ص ۵۱ و ۲۲۵).[ لَ ] (اِخ) از مشاهیر شعرای هندوستان و از مردم جونپور و وی را دیوانی است حاوی اشعار لطیف و هم به تقلید حدیقهٔ سنائی مثنویی دارد به نام منازل. این مقطع او راست: عشق آتش به دل زار لطیفی زد و سوخت طرز جان سوختن و شعلهٔ آهش نگرید. (قاموس الاعلام ترکی).[ لَ ] (اِخ) از شعرای قرن نهم و از مردم قسطمونی. مقیم استانبول. متوفی بسال ۹۹۰ هـ . ق. وی از معمرین است و تذکرةالشعرائی به ترکی دارد که اخیراً طبع و نشر شده. این بیت او راست: گوزم یاشینی بحر ایتدک فراقکله جدالقدن سنکاله قانی ای ظالم صوسزمزدی آرالقدن. (قاموس الاعلام ترکی).