معنی واژه لطخ
4 بازدید
[ لَ ] (ع اِ) اندک. یقال: فی السماء لطخ من السحاب؛ ای قلیل منه. (منتهی الارب).[ لَ ] (ع مص) لطوخ. آلودن چیزی را. (منتهی الارب). برآلودن. (تاج المصادر) (زوزنی). آلودن. (منتخب اللغات). آغشتن . || زراندود کردن. || مفضض کردن.(دزی). || به بدی متهم کردن. (منتخب اللغات): لطخ بشر (مجهولاً)؛ در بدی و تباهی افکنده شد. || به شکم کف دست زدن یا به کف دست بر پشت کسی زدن نرم نرم. لطح. بعض العرب تقول لطخه بیده؛ اذا ضربه مثل لطحهُ. (منتهی الارب). || لطخ المصباح بالنار؛ نزدیک کرد چراغ را به آتش برای افروختن آن. (دزی).[ لَ طِ ] (ع ص) بدغذا. (منتهی الارب).