معنی واژه لشکرشکنی
3 بازدید
[ لَ کَ شِ کَ ] (حامص مرکب) عمل لشکرشکن. شکستن لشکر. پراکندن آن : ای به لشکرشکنی بیشتر از صد رستم ای به هشیاردلی بیشتر از صد هوشنگ. فرخی. چون ترا ندهد از آن تا تو به لشکرشکنی سر به شمشیر دهی تن به تبر دیده به تیر. سوزنی. کار لشکرشکنی دارد و کشورگیری در چنین کار پسندیده چرا این تأخیر. سوزنی. صد رستمش ارچه در رکاب است لشکرشکنیش از این حساب است.نظامی.