معنی لشکرشکن

معنی واژه لشکرشکن

3 بازدید
[ لَ کَ شِ کَ ] (نف مرکب) شکنندهٔ لشکر. لشکرشکر. کنایه است از سخت دلیر و فیروز. شجاع در جنگها. مرد شجاع. (آنندراج). لشکرشکاف. (آنندراج): همه نیزه داران و شمشیرزن همه لشکرآرای و لشکرشکن.دقیقی. سر خوک را بگسلانم ز تن منم بیژن گیو لشکرشکن.فردوسی. شه نوذران طوس لشکرشکن چو خراد و چون بیژن رزمزن.فردوسی. به پیش اندرون قارن رزمزن سپهدار بیدار لشکرشکن. فردوسی. ز پولاد پوشان لشکرشکن تن کوه لرزنده بر خویشتن.فردوسی. چو برداشت افراسیاب از ختن سپاهی برآورد لشکرشکن.فردوسی. کجا نام او قارن رزمزن سپهدار بیدار لشکرشکن.فردوسی. ز توران فریبرز با انجمن چو گودرز و چون گیو لشکرشکن. فردوسی. بخندید خسرو ز گفتار زن بدو گفت کای شوخ لشکرشکن.فردوسی. بگفت این و جانش برآمد ز تن [اسکندر] شد آن نامور شاه لشکرشکن.فردوسی. سه روز اندر آن بود با رای زن چه با پهلوانان لشکرشکن.فردوسی. چو آن خواسته برگرفت از ختن سپاهی برآورد لشکرشکن.فردوسی. توئی شاه پیروز لشکرشکن ترا روی چون لاله اندر سمن.فردوسی. فرستاده آمد به نزدیک من گزین پور او گیو لشکرشکن.فردوسی. فزون تر از او قارن رزمزن به هر کار پیروز و لشکرشکن.فردوسی. چو گودرز و چون رستم پیلتن چو طوس و چو گرگین لشکرشکن. فردوسی. سپهدار گودرز لشکرشکن سپاهش ز گودرزیان انجمن.فردوسی. چو برزین و چون قارن رزمزن چو خراد و کشواد لشکرشکن.فردوسی. به قلب اندرون قارن رزمزن اباگرد کشواد لشکرشکن.فردوسی. چو گیو جهانگیر لشکرشکن که باشد به هر جا سر انجمن.فردوسی. پشوتن دگر گرد شمشیرزن شه نامبردار لشکرشکن.فردوسی. لشکر برفت و آن بت لشکرشکن برفت هرگز مباد کس که دهد دل به لشکری. فرخی. میر ابواحمد محمد خسرو لشکرشکن میر ابواحمد محمد خسرو کشورستان. فرخی. سال و مه لشکرکش و لشکرشکن روز و شب کشورده و کشورستان.فرخی. صاحب سید وزیر خسرو لشکرشکن آنکه سهمش بر عدو هر ساعتی لشکر شود. فرخی. خسرو شیردل پیلتن دریادست شاه گردافکن لشکرشکن دشمن مال.فرخی. فرمان او و امر او طوقهاست بر گردن میران لشکرشکن.فرخی. شاه فرخنده پی و میری آزاده خویی گرد لشکرشکن و شیری لشکرشکری. فرخی. ملک باید که اندر رزمگه لشکرشکن باشد ملک باید که اندر بزمگه گوهرفشان باشد. فرخی. سپهسالار لشکرشان یکی لشکرشکن کاری شکسته شد ازو لشکر ولیکن لشکر ایشان. عنصری. شاه گیتی خسرو لشکرکش لشکرشکن سایهٔ یزدان شه کشورده کشورستان. عنصری. سه لشکرشکن بود با ذوالفقار یمین علی با یسار علی.ناصرخسرو. ملک شیردلی خسرو شمشیرزنی شاه لشکرشکنی پادشه کشورگیر.مغزی. این چه دعوی شگرف است بگو ای خر پیر که منم شاعر لشکرشکن کشورگیر.سوزنی. در جهان تا مجلس و لشکر پدیدار آمده ست مجلس آرایی نیامد هم چو لشکرشکن. سوزنی. گر تو لشکرشکنی داری و کشورگیری پادشا از چه دهد گنج به لشکر از خیر. سوزنی. تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت ز رندان لشکرشکن درنماند.خاقانی. لشکرشکنی به تیغ و شمشیر در مهر غزال و در غضب شیر.نظامی. جهان از دلیران لشکرشکن کشیده چو انجم بسی انجمن.نظامی. چو دانست سالار آن انجمن ره و رسم آن شاه لشکرشکن.نظامی. بپرسید چون حلقه گشت انجمن از آن سرفرازان لشکرشکن.نظامی. جز او نیست در لشکرش تیغ زن زهی لشکرآرای لشکرشکن.نظامی. بت لشکرشکن بر پشت شبدیز سواری تند بود و مرکبی تیز.نظامی. همه کشورآشوب و لشکرشکن.نظامی. شکرشکنی بهر چه خواهی لشکرشکن از شکر چه خواهی.نظامی. ای کودک لشکری که لشکر شکنی تا کی دل ما چو قلب لشکر شکنی.سعدی. گرم صد لشکر خوبان به قصد دل کمین سازند بحمداللََّه والمنة بتی لشکرشکن دارم.حافظ.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید