معنی لزوم
4 بازدید
[ لُ ] (اِ) کباده را گویند و آن کمان نرمی باشد که کمانداران بدان مشق کمان کشیدن کنند. (برهان) (آنندراج). لیزم. (آنندراج): ای به بازوی قوّت تو شده مر فلک را کمان کمان لزوم. سوزنی (از آنندراج).[ لُ ] (ع مص) لزم. لزام. لزمة. لزمان. پیوسته ماندن با کسی. لازم گردیدن وی را. (منتهی الارب). ملازم بودن به چیزی. لازم بودن بچیزی. (منتخب اللغات). || چفسیدن. (دستور اللغة). لازم شدن. (زوزنی) (تاج المصادر). وجوب. (زمخشری). ضرورت. بایستن. واجب شدن حق بر کسی. (منتهی الارب). || (اصطلاح عروض) در اصطلاح نحو، مقابل تعدی. || در اصطلاح عروضیان آن است که منشی یا شاعر در هر فقره یا مصراعی آوردن یک یا چند چیز را لازم گیرد. اعنات. صاحب آنندراج آرد: و به اصطلاح لزوم آن است که منشی یا شاعر در هر مصرعی یا فقره ای آوردن یک و یا چند چیز لازم گیرد چنانکه اکثر شعرا قصیدهٔ لازم «مو» گفته اند و این مطلع از قصیدهٔ شانی تکلو است که بر این صنعت گفته: ای که بر هر سر مویم ز تو صد بند بلاست موی مویم به گرفتاری عشق تو گواست. و قصیدهٔ کاتبی که به التزام شترحجره گفته مشهور است. یحیی کاشی نیز ملتزم آن شده و این مطلع ازوست: شتر در حجره از گرماست پنهان شترحجره است حرف ساربانان. عماد اکبر در این رباعی لفظ چشم سه بار لازم گرفته: چشم تو که چشمش مرساد از چشمم چشمی است که چشمها گشاد از چشمم. تا چشم تو شد چشم مرا چشم و چراغ جز چشم تو چشمه ها فتاد از چشمم. علینقی ایراد نام دو جانور در این رباعی التزام گرفته: ای در مردی چو باز و در کین چو عقاب عنقا بهوائی و چو طوطی بخطاب از باده بطی فرست این قمری را چون خون خروس در شب همچو غراب. مولانا لطف اللََّه نیشابوری در رباعی ذیل چهار گل و چهار سلاح و چهار عنصر آورده: گل داد پریرو درعهٔ فیروزه به باد(؟) دی جوشن لعل لاله بر خاک فتاد داد آب سمن خنجر مینا امروز یاقوت سنان آتش نیلوفر داد. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: لزوم بضم لام و تخفیف زای نزد علماء فن بدیع بنابر آنچه در مجمع الصنایع گفته آن است که شاعر در هر مصراع یا هر بیتی چیزی لازم گیرد. چنانکه سیفی لفظ سیم و سنگ را در هر مصراع لازم گرفته و گفته: ای نگار سنگدل وی لعبت سیمین عذار مهر تو اندر دلم چون سیم در سنگ استوار سنگدل یاری و سیمین برنگاری آنکه هست همچو نقش سیم و سنگ اندر دل من پایدار. و هکذا فی جامع الصنایع و عند اهل المناظرة. و یسمی بالملازمة والتلازم و الاستلزام ایضاً. کون الحکم مقتضیاً لحکم آخر بان یکون اذا وجد المقتضی وجد المقتضی وقت وجوده ککون الشمس طالعة و کون النهار موجوداً. فان الحکم بالاول مقتض للحکم بآلاخر و لایصدق معنی الاقتضاء علی المتفقین فی الوجود ککون الانسان ناطقاً و کون الحمار ناهقاً فلاحاجة الی تقیید الاقتضاء بالضروری. ثم انه خص اللزوم بالاحکام و ان کانت قد تتحقق بین المفردات ایضاً، اما لان اللزوم مختص فی الاصطلاح بالقضایا، و مایقع بین المفردات فلیس بمعتبر عندهم لان المنع و غیره جار فی الاستلزام بین الاحکام. فتأمل. و اما لانه لاینفک التلازم بین المفردات عن التلازم بین الاحکام فکانهم انما تعرضوا لما هو محط الفائدة من اطراف الملازمات و احالوا مایعلم منه بالمقایسة علی المقایسة والحکم الاول یعنی المقتضی علی صیغة اسم الفاعل یسمی ملزوماً. والحکم الثانی یعنی المقتضی علی صیغة اسم المفعول یسمی لازماً. و قدیکون الاستلزام من الجانبین فان یتصور مقتضیاً یسمی ملزوماً و ان یتصور مقتضی یسمی لازماً. هکذا یستفاد من الرشیدیة و شرح آداب المسعودی و حواشیه- انتهی. لزوم الخارجی، کونه بحیث یلزم من تحقق المسمی فی الخارج تحققه فیه و لایلزم من ذلک انتقال الذهن کوجود النار لطلوع الشمس. (تعریفات). || و عند المنطقیین عبارة عن امتناع الانفکاک عن الشی ء یسمی لازماًو ذلک الشی ء ملزوماً والتلازم عبارة عن عدم الانفکاک من الجانبین و الاستلزام عن عدمه من جانب واحد و عدم الاستلزام من الجانبین عبارة عن الانفکاک بینهما کذا قال السید السند فی حاشیة شرح المطالع. وستعرف توضیح المقام عن قریب و قدیستعمل اللزوم مجازاً به معنی الاستعقاب کما مر فی لفظ القیاس. || و عند الاصولیین عبارة عن کون التصرف بحیث لایمکن رفعه کذا فی التوضیح فی باب الحکم و قد سبق فی فصل المیم من باب الحاء المهملة -انتهی. لزوم الوقف، عبارة عن ان لایصح للواقف رجوعه ولالقاض آخر ابطاله. (التعریفات). || لزوم بیع، در بیع مشروط. به آخر رسیدن مدت بیع و غیرقابل فسخ شدن آن. و نیز رجوع به اساس الاقتباس ص ۷۹ در عنوان لزوم و عناد شود.
کلمات همقافیه با «لزوم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر