معنی لرزانیدن
5 بازدید
[ لَ دَ ] (مص) ارعاد. (تاج المصادر). ترعیش. (زوزنی). ارعاش. (منتهی الارب). ارجاد. (تاج المصادر). نفض. فشاندن. افشاندن. تلتلة. (منتهی الارب). قرقفة. (منتهی الارب). شیبانیدن. (برهان). شیوانیدن. لرزاندن : دست کو لرزان بود از ارتعاش وانکه دستی را تو لرزانی ز جاش.مولوی. زان پشیمانی که لرزانیدیش چون پشیمان نیست مرد مرتعش.مولوی. اقضام؛ لرزانیدن و جنبانیدن شتر زنخ خود را. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «لرزانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر