معنی لبیشه
4 بازدید
[ لَ شَ / شِ ] (اِ) لویشه. لبیش. لبیشن. لواشه. محنک. حِناک. زیار. زوار. امالهٔ لباشه و آن حلقهٔ ریسمان باشد که بر چوبی نصب کنند و لب بالای اسب بدنعل را در آن نهاده تاب دهند تا عاجز شود و حرکت ناپسندیده نکند. (غیاث): لبت از هجو در لبیشه کشم که بدینسان بود تبسم خر.سوزنی. تبیره زن از خارش چرم خام لبیشه درافکند شب را به کام.نظامی. حنک الفرس، لبیشه کرد اسب را. - امثال: لبیشه بر سر اسپان بدلگام کنند.
کلمات همقافیه با «لبیشه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شه» برای سرودن شعر