معنی لامحال
10 بازدید
[ مَ ] (از ع، ق مرکب) مخفف لامحالة. ناچار. ناگزیر: تا دستگیر خلق بود خواجه لامحال او را بود خدا و خداوند دستگیر.منوچهری. رنج مبر تو که خود به خاک یکی روز پُرّ کنندش بلامحال و محاله.ناصرخسرو. تا فرود آئی به آخر گرچه دیر بر در شهر نُمیدی لامحال.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «لامحال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر