معنی لالک
4 بازدید
[ لَ ] (اِ) کفش. (برهان). لالجة. (معجم الادباء ج ۱ ص ۳۳۴). لالکه. (معجم الادباء ج ۳ ص ۱۹۴). پای افزار. (برهان). لالکا. (آنندراج): دریغ از آن شرف وحشی و فضایل او که عاشق است بر آن لاله روی لالک دوز. سوزنی. || تاج خروس و آن گوشت سرخی است که بر سر خروس باشد. (برهان). لالکا. || مطلق تاج را نیز گویند که عربان اکلیل خوانند. (برهان): آخر ارچه عقل ما گم شد ولیک از روی حس سر ز لالک باز میدانیم و پا از لالکا. سنائی.
کلمات همقافیه با «لالک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لک» برای سرودن شعر