معنی لابد

معنی لابد

8 بازدید
[ بُ دد ] (ع ق مرکب) (از: «لا» +«بُد») به معنی چاره نیست. علاج نیست. (زمخشری). لامحاله. ناچار. (حاشیهٔ لغت نامهٔ اسدی نخجوانی). لاعلاج. بی چاره. هر آینه. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). لاجرم. ضرورةً. بالضرورة. ناگزیر: زمانه حامل هجر است و لابد نهد یک روز بار خویش حامل.منوچهری. گفت چون چاره نیست لابدّ امانی باید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۱). گر ترا گردن نهم از بهر مال پس خطا کرده ست لابد مادرم.ناصرخسرو. لابد که هر کسیش بمقدار عقل خویش ایدون گمان برد که جز خود این ساخته مراست. ناصرخسرو. بهرام جواب اینقدر داد که ملک حق و میراث من است و لابد طلب آن خواهم کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۶). لابد فراق او بر وصال باید گزید. (کلیله و دمنه). کلّ است خنجر ملک و ذات فتح جزء لابد بکلّ خویش بود جزء را مآب. مختاری غزنوی. از شمس دین چه آید جز اختیار دین لابد که باز باز پراند ز آشیان.سوزنی. - لابدّ عنه، ناگزیر از آن. لا بدّ له؛ که چاره نیست او را. (مهذب الاسماء). - لابدّ منه؛ که ناگزیر است از او.
[ بُ ] (ع اِ) کلیدی که بدان ساز را کوک کنند. (فرهنگ نفیسی). مأخذ این دعوی را نیافتیم.
[ بِ ] (ع اِ) شیر بیشه. اسد. (منتهی الارب).
[ بِ [ (ع ص) مالٌ لابد؛ مال بسیار. (منتهی الارب).

کلمات هم‌قافیه با «لابد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید