معنی لا

معنی واژه لا

8 بازدید
(ع حرف) نه. نی. بی. نا: لاعلاج، ناگزیر. لابد، ناچار. مقابل نعم : از کرم و نعمت و آلای او کس نشنیده ست ز لب لای او.منوچهری. گفت لا و لا کرامة. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۹). مادر فرقان چه دانی تو که هفت آیت چراست یا شهادت را چرا همراه کردستند لا. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۲۴). لاشک هر کرداری را پاداشی است. (کلیله و دمنه). هیچ نگفتی به گه بوسه لا آن صنم آخته بالای من گفتی لا می نکنم کاین دلت طاقت کی دارد با لای من.سوزنی. هست فتوای فتوّت را قلم در دست او پاسخ فتوی نعم راند بجای لا و لست. سوزنی. روزم به غم فروشد لا بلکه عمر نیز حالم بهم برآید لا بلکه کار هم.خاقانی. در کنف فقر بین سوختگان خامپوش بر شجر لا نگر مرغ دلان خوش نوا.خاقانی. ای پنج نوبه کوفته در دار ملک لا لا در چهار بالش وحدت کشد ترا.خاقانی. دروازهٔ سرای ازل دان سه حرف عشق دندانهٔ کلید ابد دان دو حرف لا.خاقانی. چون رسیدی بر در لا صدر الا جوی از آنک کعبه را هم دید باید چون رسیدی در منا. خاقانی. ز چار ارکان برگرد و پنج ارکان جوی که هست قائد این پنج پنج نوبت لا. خاقانی. زبان به مهر کن و جز بگاه لامگشای که در ولایت قالوابلی رسی از لا.خاقانی. بانگ طاووسان کنی، گفتا که لا پس نه ای طاووس خواجه بوالعلا.مولوی. من چو لب گویم لب دریا بود من چو لا گویم مراد الا بود.مولوی. پس تو حیران باش بی لا و بلی تا ز رحمت پیش آرد محملی.مولوی. آن عرب گفتا معاذاللََّه لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا.مولوی. با آنکه می بینم جفا امید میدارم وفا چشمانت میگوید که لا ابروت میگوید نعم. سعدی. به لا قامت لات بشکست خرد به اعزازِ دین آب عزّی ببرد.سعدی. پاسخ من چرا همه لا کرد چون جواب همه کسش نعم است. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ۵۳). بی لا و نعم، آری و نه نگفتن. «لا» به کلمات ذیل پیوندد و افادهٔ معانی خاص کند: لاابالی. لاادری. لابد. لابشرط. لاجرعه. لاجواب. لاجرم. لاحول و لاقوّة الاّ باللََّه. لازال. لاشک. لاطائل. لاعلاج. لاعن شعور. لاعلی التعیین. لاقید. لاکتاب. لامحالة. لامکان. لامذهب. لاوصول. لایزال. لایشعر. لایعقل. لایتغیر. لاینفک. لایتجزّی. لایضرّ و لاینفع. || نیست: لااله الاّاللََّه. لامَرَدَّ لقضاءاللََّه. || در اصطلاح تجوید علامت خاصه است برای «لایقف» یعنی رمز است عدم جواز وقف را. و در سجاوندی رمز وقفِ قبیح است. || صورتی است در حروف تهجی که از آن الف یعنی همزهٔ ساکنه را خواهند. صاحب اقرب الموارد گوید: و اما لا الواقعة فی احرف الهجاء بین الواو و الیاء فانما المراد بها الحرف الهاوی الممتنع الابتداء به لکونه لایقبل الحرکة. قال ابن جنی ان هذا الحرف علامة الالف اللینة و لما لم یمکن التلفّظ به بنفسه لانه لایقبل الحرکة لفظوا معه باللام لیمکنهم التلّفظ به فاذا لفظته فقل فیه لا و قول العامة لام الف غلط تستعمله مشایخ الکتاب لتمرین الاطفال فی تعلیم الحروف الهجائیّه. و نیز در کشاف اصطلاحات الفنون آمده: و لایقال ان لام الف حرفان فان الحدیث النبوی قد صرّح بانّ لام الف حرف واحد، فافهم. (کشاف چ اسلامبول ج ۱ ص ۳۵۶). || صاحب اقرب الموارد گوید: «لا» علی ثلاثة اوجه: احدها ان تکون نافیة و هذه علی خمسة اوجه: احدها ان تکون عاملة عمل انّ و ذلک ان ارید بها نفی الجنس علی سبیل التنصیص و تسمی حینئذ لاء تبرئة و انما یظهر نصب اسمها اذاکان خافضاً نحو: لا صاحب جودٍ ممقوت. او رافعاً نحو: لا حسناً فعلهُ مذموم. او ناصباً نحو: لا طالعاً جبلا حاضر. و منه لا خیراً من زید عندنا و تخالف لا هذه انّ من سبعة اوجه: احدها انها لاتعمل الا فی النکرات. الثانی ان اسمها اذا لم یکن عاملا فانه یبنی علی الفتح فی نحو: لا رجلَ ولا رجال و علی الیاء فی نحو: لا رجلین و لا قائمین. و علی الکسرة فی نحو: لا مؤمنات. و کان القیاس وجوبها و لکنه جاء بالفتح و هو الارجح لانها الحرکة التی یستحقها المرکب. الثالث ارتفاع خبرها عند افراد اسمها بماکان مرفوعاً به قبل دخولها لا بها نحو: لا رجل قائم، خلافاً للاخفش والاکثرین و لا خلاف بین البصریین من ان ارتفاعه بها اذاکان اسمها عاملا. الرابع ان خبرها لایتقدم علی اسمها و لو کان ظرفاً او مجروراً. الخامس انه یجوز مراعاة محلها مع اسمها قبل مضی الخبر و بعده فیجوز رفع النعت والمعطوف علیه. نحو: لا رجل ظریف فیها و لا رجل و امرأة فیها. السادس انه یجوز الغاؤها اذا تکرّرت نحو لا حول و لا قوة الا باللََّه فلک فتح الاسمین و رفعهما و المغایرة بینهما. السابع انه یکثر حذف خبرها اذا علم نحو لا بأس ای لابأس علیک. الوجه الثانی ان تکون عاملة عمل لیس نحو: لارجل فی الدار. و لا هذه تخالف لیس من ثلاث جهات: احداها ان عملها قلیل حتی اُدّعی انه لیس بموجود. الثانی ان ذکر خبرها قلیل. الثالث انها لاتعمل الاّ فی النکرات، خلافاً لابن جنی و ابن الشجری و علی قولهما جری المتنبی فی قوله: «فلا الحمد مکسوباً ولا المال باقیاً». الوجه الثالث ان تکون عاطفة و لها ثلاثة شروط: احدها ان یتقدمها اثبات کجاء زیدٌ لاعمروُ او امر کاضرب زیداً لاعمرواً او نداء نحو یا ابن اخی لا ابن عمی او هذا لیس من کلامهم. الثانی ان لاتقترن بعاطف فاذا قیل جاءنی زیدٌ لابل عمروٌ فالعاطف بل ولا ردّ لماقبلها. و لیست عاطفة. و اذا قلت ماجاءنی زیدٌ لاعمروٌ فالعاطف الواو و لا توکید للنفی. الثالث ان یتعاند متعاطفاها نحو: جاءنی رجلٌ لا امرأة و لایجوز«جاء نی رجلٌ لا زیدٌ» لانه یصدق علی زید اسم الرجل و لایمنع العطف بها معمول الفعل الماضی نحو قام زیدٌ لاعمروٌ خلافاً لقوم. الوجه الرابع ان تکون جواباً مناقضأ لنعم و هذه تحذف الجمل بعدها کثیراً. یقال: اجاءک زیدٌ فتقول لا و الاصل لالم یجیّ. الوجه الخامس ان تکون علی غیرذلک فان کان ما بعدها جملة اسمیّة صدرها معرفة او نکرة و لم تعمل فیها او فعلاً ماضیاً لفظاً و تقدیراً وجب تکرارها. مثال المعرفة: لازیدٌ فی الدار ولا عمروٌ و انما لم تتکرر فی قولک «لانولک ان تفعل» لانه به معنی لاینبغی لک فحملوه علی ماهو بمعناه. و مثال النکرة التی لم تعمل فیها لا: {/Bلاََ فِیهََا غَوْلٌ وَ لاََ هُمْ عَنْهََا یُنْزَفُونَ . ۱-۸۳۷:۴۷/}(قرآن ۳۷/۴۷). و مثال الفعل الماضی قول الهذلی: کیف اغرم من لاشرب و لا اکل و لانطق و لا استهل. و انما ترک التکرار فی لاشلت یداک و لافض اللََّه فاک و نحو هما لان المراد الدعاء فالفعل مستقبل المعنی و شذّ ترک التکرار فی قوله و ایّ امر سیئ لافعله و کذلک یحب تکرارها اذا دخلت علی مفرد خبر او حال او صفة نحو: زید لاشاعر و لاکاتب و جاء زیدُ لاضاحکاً و لاباکیاً و نحو: {/Bفََاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ `لاََ مَقْطُوعَةٍ وَ لاََ مَمْنُوعَةٍ ۲-۸۵۶:۳۲-۳۳/}(قرآن ۵۶/۳۲ و ۳۳). {/Bمِنْ شَجَرَةٍ مُبََارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاََ شَرْقِیَّةٍ وَ لاََ غَرْبِیَّةٍ . ۱۹-۲۷۲۴:۳۵/}(قرآن ۲۴/۳۵). و ان کان ما دخلت علیه فعلاً مضارعاً لم یجب تکرارها. نحو:{/Bلاََ یُحِبُّ اَللََّهُ اَلْجَهْرَ بِالسُّوءِ. ۱-۵۴:۱۴۸/}(قرآن ۷/۱۴۸) و یتخلّص المضارع بها للأستقبال عند الاکثرین و خالفهم ابن مالک لصحّة قولک جاء زیدٌ لایتکلّم بالاتفاق مع الاتفاق علی ان الجملة الحالیة لاتصدر بدلیل استقبال. و من اقسام لاالنافیة، المعترضة بین الخافض و المخفوض، نحو: جئت بلازاد و غضب من لاشی ء و عن الکوفیین انها اسم بمعنی غیر و ان الجارّ دخل علیها نفسها و ان ما بعدها خفض بالاضافة و غیرهم یراها حرفا و یسمیها زائدة. قیل ان اعتراض لابین الجارّ و المجرور کما تقدم و بین الناصب و المنصوب نحو: لئلاّ یغضب و بین الجازم و المجزوم، نحو اِن لاتفعلوه و تقدّم معمول ما بعدها علیها نحو: یوم یأتی بعض آیات ربک لاینفع نفساً ایمانها دلیلٌ علی انها لیس لها الصدر الاّ ان تقع فی جواب القسم و قیل لها الصدر مطلقاً و قیل لامطلقاً و الصواب الاول. الوجه الثانی من اوجه لا ان تکون موضوعة لطلب الترک و تسمیّ لا الناهیة و تختص بالدخول علی المضارع و تقتضی جزمه و استقباله سواءٌ کان المطلوب منه مخاطباً، نحو: {/Bلاََ تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیََاءَ. ۵-۱۰۶۰:۱/}(قرآن ۶۰/۱). او غائباً، نحو:{/B لاََ یَتَّخِذِ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْکََافِرِینَ أَوْلِیََاءَ۱-۵۳:۲۸/}(قرآن ۳/۲۸). او متکلماً نحو: لاارینک هیهنا. و هذا النوع مما اقیم فیه المسبب مقام السبب و الاصل لاتکن هیهنا فاراک. و لافرق فی اقتضاء لا الطلبیة للجزم بین کونها مفیدة للنهی و ذلک من الاعلی الی الادنی و کونها للدعاء من الادنی الی الاعلی و کونها للالتماس و ذلک فی المتساویین. الوجه الثالث من اوجه لا الزائدة و هی الواقعة فی الکلام لمجرّد تقویته و توکیده، نحو: {/Bمََا مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا `أَلاََّ تَتَّبِعَنِ . ۴-۱۰۲۰:۹۲-۹۳/}(قرآن ۲۰/۹۲ و ۹۳). و هذه حذفها لایخل بالمعنی. و قد مر انها تزاد بین الخافض و المخفوض، نحو: غضب من لاشی ء و هذه حذفها مخلٌ بالمعنی -انتهی. جرجانی در تعریفات آرد: لا الناهیة هی التی یطلب بها ترک الفعل و اسناد الفعل الیها مجاز لان الناهی هوالمتکلم بواسطتها.
(فرانسوی، اِ) نام حرف ششم از حروف هفتگانهٔ نت موسیقی.
(اِ) تا. تاه. تو. توی. تَه. ثناء: کرا تیغ قهر اجل در قفاست برهنه ست اگر جوشنش چندلاست.سعدی. سلطان محمود در زمستانی سخت به طلحک گفت با این جامهٔ یک لا در این سرما چه میکنی؟ (منتخب لطائف عبید زاکانی چ برلن ص ۱۶۵). مرغ بریان پیچ در نان تنک کآن بدن در جامهٔ یک لاخوش است. بسحاق اطعمه (دیوان ص ۴۷). لابلا، توبتو، تو در تو. دولا، دولایه، دوتا، دوتو. یک لا، یک لایه، یک تو، یک تا: جامه یا قبای یک لا، جامه یا قبای یک تا؛ یک لاقبا؛ حقیر بی بضاعت. رجوع به یک لاقبا شود. || هر یک از تارها و نخهای ریسمان و قیطان و رسن و امثال آن. طاق. ثناء: این نخ چهار لا یا دو لا و یا سه لاست یعنی چهار یا دو یا سه تار و رشته دارد. این نخ پر لاست یعنی دارای توهای بسیار است. پارچهٔ دو لا پهنا (اصطلاح بزازی)، پارچهٔ دارای پهنای دو تا. دو لا کردن، خم کردن، دو تا کردن. مضاعف کردن. دو لا شدن، دو تا شدن، خم شدن، پشت دو تا شدن. || نورد. شکن. چین. طیّ : هیچ سائل به خشندی و به خشم لا در ابروی او ندیده به چشم.سنائی. لای کتاب، نورد آن. طیّ آن. درون دو صفحهٔ آن: لای کتاب را باز کردم. پر طاووس را لای قرآن میگذارند چوب الف را لای کتاب گذاشتم. || میان: دستم لای درماند. حلوا را لای نان گذاشتم. از لای در، از شکاف آن. لای در را باز کن، اندکی میان دو مصراع را بگشا. تعبیر مثلی «استخوان لای زخم گذاشتن.»، استخوان میان زخم و آن کنایه از کاری را بعمد بطول کشانیدن باشد. || قوه. || (در اصطلاح بنایان) یک لا فاصله، قطر خشتی است. || لای. حمأ. رجوع به لای شود. || پرده. (غیاث). || مقراض و ظاهراً به این معنی کنایه است به مشابهت شکل لا. (فرهنگ رشیدی).
(فعل امر) مخفف لای، امر از لاییدن. || (نف مرخم) مخفف لاینده. هرزه لا، هرزه گو، پرگو. (برهان).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید