معنی قیم
8 بازدید
[ قَ یْ یِ ] (ع ص، اِ) سرپرست. برپادارندهٔ کاری. حافظ و نگهبان و حامی. (ناظم الاطباء). کفیل. (از اقرب الموارد). متولی. گویند: قیم الوقف و قیم الحمام. || (اصطلاح حقوق) محجورین [ صغار، مجانین، اشخاص غیررشید ] در اثر آنکه نمی توانند منافع مالی خود را در اجتماع حفظ بنمایند و رفع زیان از خود کنند قانون آنها را تحت سرپرستی دیگران گذارده است. مادهٔ «۱۲۱۷» قانون میگوید: ادارهٔ اموال صغار و مجانین و اشخاص غیررشید بعهدهٔ ولی یا قیم آنان است. سرپرست محجورین عبارتند از: ولی، وصی و قیم. قیم، کسی است ک از طرف دادگاه برای سرپرستی محجور و نگاهداری اموال او در موردی که ولی خاص (پدر، جد پدری، وصی) نداشته باشد منصوب میگردد. مطابق قانون فقط کسی را محاکم و ادارات و دفاتر اسناد رسمی به قیمومیت خواهند شناخت که نصب او مطابق قانون توسط محکمهٔ شرع و یا از طرف محضری بعمل آمده باشد که قانوناً قائم مقام محکمهٔ شرع محسوب میشود. مرجع صلاحیتدار طبق قانون امور حسبی با دادگاه شهرستان است و صلاحیت محکمهٔ شرع که مواد قانون مدنی متذکر شده، طبق قانون امور حسبی مصوب دوم تیرماه ۱۳۱۹ ضمناً نسخ گردیده است. (حقوق مدنی تألیف امامی چ دانشگاه صص ۲۸۳ -۲۸۴). - قیم المرأة؛ زوج المرأة. (اقرب الموارد). || پادشاه. || رئیس. (ناظم الاطباء). || راست. معتدل. (آنندراج) (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل). راست و درست. (ناظم الاطباء): دین قیم.[ قُ یْ یَ ] (ع ص، اِ) جِ قائم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به قائم شود.[ یَ ] (ع اِ) جِ قَومة. (منتهی الارب). رجوع به قومة شود. || جِ قیمة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). قیمت ها و ارزش ها. رجوع به قیمة شود. || جِ قامة. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به قامة شود.[ قَ یْ یِ ] (اِخ) لقب علی مردانخان بختیاری است. پس از مرگ نادرشاه، علی مردانخان بختیاری به لقب قیم [ ۱۱۶۱ تا ۱۱۶۳ هـ . ق. ] ملقب گشت. (سکه های شاهان ایران تألیف استوارت پول چ ۱۸۸۷ صص ۵۳ - ۵۵ و سازمان اداری حکومت صفوی حاشیهٔ ص ۸۲) (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «قیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر