معنی قیام کردن
7 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) برخاستن. ایستادن : قیام خواستمت کرد و عقل میگوید مکن که شرط ادب نیست پیش سرو قیام. سعدی. - قیام کردن به کاری؛ آن را بنحو شایسته انجام دادن : در این مقام اگر می مقام باید کرد به کار خویش نکوتر قیام باید کرد. ناصرخسرو. و به ایفای نذور و نوافل قیام کرد. (سندبادنامه ص ۲۷۹). || شورش کردن. انقلاب کردن. کودتا کردن.
کلمات همقافیه با «قیام کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر