معنی قیافه
6 بازدید
[ فَ ] (ع اِمص) قیافة. تتبع اثر. (اقرب الموارد). پی جویی. رجوع به قیافه شناسی شود. || (اِ) مجموعهٔ اندام و هیکل شخص. || چهره. سیما. صورت. (فرهنگ فارسی معین). - بدقیافه؛ بدگل. بدصورت. زشت. - خوش قیافه؛ خوشگل. خوش صورت. قشنگ. خوش هیأت. خوش هیکل. || حالت چهره که تحت تأثیر عوامل خارجی و انفعالات روحی و وضع مزاجی است : از قیافه اش پیدا بود آدم بدی است، اما مؤدب حرف میزد. (فرهنگ فارسی معین از چشمهایش بزرگ علوی ص ۱۷۶). رجوع به قیافه شناسی شود.
کلمات همقافیه با «قیافه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فه» برای سرودن شعر