معنی قوب
8 بازدید
[ قَ ] (ع مص) گریختن. || نزدیک آمدن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). از اضداد است. || زمین کندن. || شکافتن مرغ بیضه را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج).[ قُ وَ ] (ع اِ) پوست بیضه. (منتهی الارب). قشورالبیض. (اقرب الموارد). قشرالبیض و به فارسی پوست سخت تخم مرغ. (فهرست مخزن الادویه).(ع اِ) چوزهٔ مرغ. (فهرست مخزن الادویه). چوزه. (منتهی الارب). جوجه. فَرخ. (از اقرب الموارد). ج، اقواب. و به همین معنی است این مثل: تخلصت قائبة من قوب او قابة من قوب؛ یعنی بیضه از چوزه جدا شد. در حق شخصی گویند که از صاحب و حریف خود جدا گردد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بچهٔ سگ آبی. (فهرست مخزن الادویه). - ام قوب؛ داهیه و بلا. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «قوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر