معنی قوام
5 بازدید
[ قَ ] (ع اِمص) راستی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || عدل. (آنندراج) (اقرب الموارد). || اعتدال. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء): {/B اَلَّذِینَ إِذََا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کََانَ بَیْنَ ذََلِکَ قَوََاماً. ۲-۱۴۲۵:۶۷/}(قرآن ۲۵/۶۷). || استواری و پایداری. (ناظم الاطباء). || (اِ) بالای مردم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): قوام الرجل؛ قامته و حسن طوله. (اقرب الموارد). || مایهٔ زیست. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || قوام الامر؛ بندش و نظام کار. (منتهی الارب) (تاج العروس) (از اقرب الموارد). || فلان قوام اهله؛ فلان کسی است که برپا میدارد شأن اهل خود را یعنی شأن آنها بسته به وجود اوست. (ناظم الاطباء). || اصل چیزی. (آنندراج). || بقایای چیزی. || شکل و هیأت چیزی. (ناظم الاطباء). || (اِمص) ستبری و تنگی آب. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || غلظت و بستگی شایسته در شربت ها. - بقوام آوردن؛ جوشانیدن که تا به حد عسل و بیشتر و کمتر زفت شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - قوام آمدن شربت؛ دارای بستگی و غلظت شایسته شدن. (ناظم الاطباء): و چندان بر آتش بگذارند که قوام پالوده گیرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).[ قَ وْ وا ] (ع ص، اِ) نیکوقامت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء): رجل قوام؛ مرد نیکوقامت. (منتهی الارب). الحسن القامه و القوی علی القیام بالامر. || امیر. ج، قوامون. (از اقرب الموارد). || سرپایی. (یادداشت مؤلف): و اکثر مایعرض [ الدوالی ] یعرض للفیوج و المشاة و الحمالین و القوامین بین ایدی الملوک. (قانون ابوعلی سینا).[ قِ ] (ع ص، اِ) قوام الامر؛ آنچه امر بدان قائم باشد و مایهٔ درستی و آراستگی آن بود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نظام الامر و عماده و ملاکه الذی یقوم به. (اقرب الموارد). نظام و اصل چیزی. (آنندراج). انتظام و نظم: فلان قوام اهله؛ فلان کسی است که برپا میدارد شأن اهل خود را. (ناظم الاطباء). || آنچه از قوت که مایهٔ قوام انسان است. (از اقرب الموارد). رجوع به قیام و قَوام شود. || (مص) بر قوام کار بودن؛ مواظب امر بودن. (فرهنگ فارسی معین).[ قُ ] (ع اِ) بیماریی است در پای گوسفند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج).[ قَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بهمن شیر بخش مرکزی شهرستان آبادان. آب آن از رود بهمن شیر. محصول آن خرما، سبزیجات. شغل اهالی زراعت و ماهی گیری و کارگری شرکت نفت است. راه آن در تابستان اتومبیل رو است. ساکنین از طایفهٔ محیسن می باشند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ قُ وْ وا ] (ع ص، اِ) جِ قائم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به قائم شود.
کلمات همقافیه با «قوام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر