معنی قو
10 بازدید
[ قَ / قُو ] (اِ) رکوی سوخته و پنبه و صحیح بیخ درختی است که پر ملایم باشد و آتش چخماق در آن زود گیرد. (آنندراج). رکو و پنبهٔ نیم سوخته. (ناظم الاطباء). چوب پنبه ای که در آتش روشن کردن با چقماق استعمال میشد. (فرهنگ نظام). آتش گیره. (ناظم الاطباء): با طینت ملایم کار از فلک برآید ز آتش زن است دائم روشن چراغ قو را. محسن تأثیر (از آنندراج). || نوعی قارچ که در میان درختهای پوسیده روید و از آن برای افروختن آتش آتش گیره، و پرهازه کنند. (یادداشت مؤلف). نوعی است از قارچ که چتر آن پایه ندارد و به تنهٔ درختان می چسبد. در زیر چتر آن بجای ورقه های نازک سوراخ هایی است که در داخل آنها بازیدها تشکیل میشود و هر یک از آنها دو هاگ دارد. رجوع به گیاه شناسی گل گلاب چ دانشگاه ص ۱۴۳ شود.(اِ) پرنده ای است از جنس مرغابی که گردن دراز و پرهای نرم و لطیف برنگ سیاه و سفید دارد و در آب شنا میکند. در نرمی و لطافت به پرهای آن مثال زنند. این پرنده را جویینه نیز گویند. (ناظم الاطباء). غاز بسیار بزرگ که پرهای بسیار نرمی دارد و در متکا و بالش و تشک می کنند. (فرهنگ نظام). - در پر قو خوابیدن؛ کنایه از در ناز و نعمت پرورش یافتن. - قو نپریدن در جایی؛ خلوت بودن. بی اغیار بودن. وحشتناک بودن جایی. قو در آنجا نمی پرد را در محلی گویند که هیچکس را در جای دخل نباشد و از حال آنجا کسی خبردار نبود و بسیار جای دهشتناک و مهیب بود. (آنندراج): خیل ملک ز بیم در آن کو نمی پرد آنجا که رنگ رو پردم قو نمی پرد. تأثیر (از فرهنگ نظام). <۵۳۰۶۴۰۱۱۰۱۱۷۷۸۰۰۱>... در تکیهٔ فراغت ما قیل و قال نیست آنجا که هست بالش ما قو نمی پرد. تأثیر (از آنندراج).[ قَ وو ] (اِخ) وادیی است در عقیق. شنفری دربارهٔ آن اشعاری دارد. رجوع به عیون الاخبار ج ۴ ص ۷۹ شود.[ قَ وِنْ ] (ع ص) حبل قَو؛ رسن مختلف تاهها. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «قو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قو» برای سرودن شعر