معنی قندی
4 بازدید
[ قَ ] (ص نسبی) نسبت است به قند. آنچه از قند ساخته باشند چون بادام قندی و پستهٔ قندی. (آنندراج) (لباب الانساب): پستهٔ قندی اگر جوئی شکرخندش ببین خواهی ار بادام قندی در شکرخوابش نگر. محمد سعید اشرف (از آنندراج).[ قَ ] (اِخ) دهی است از دهستان القورات بخش حومهٔ شهرستان بیرجند، واقع در ۳۰هزارگزی شمال بیرجند، موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوای آن معتدل است. آب آن از قنات و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ قَ ] (اِخ) عبدالملک بن محمدبن عبداللََّه بن بشران اموی قرشی واعظ مکنی به ابوالقسم. از محدثان است. وی از احمدبن سلمان نجاد و دعلج بن احمد و جز آنان روایت کند و از او ابوبکر خطیب و ابوبکر احمدبن حسین بیهقی روایت دارند. در شوال سال ۳۳۹ ق. متولد شد و در ربیع الاخر سال ۴۳۰ ق. در گذشت. مردی ثقه و ثبت بود. (از لباب الانساب).
کلمات همقافیه با «قندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر