معنی قنداق
3 بازدید
[ قُ ] (ترکی، اِ) چوبی باشد یا نال به تفنگ وصل کنند و مثل دسته بود برای تفنگ و بدین معنی غالباً معرب کنده است. (آنندراج). چوبی را گویند که بطریق ناوچه تراشیده میل تفنگ را در آن گذارند. (سنگلاخ). - قنداق تراش؛ آنکه قنداق تفنگ تراشد. - قنداق ساز؛ سازندهٔ قنداق تفنگ. - قنداق سازی؛ عمل ساختن قنداق تفنگ. - || دکان قنداق ساز. || جامه ای که طفل نوزاد را در آن پیچند و بعضی گویند که طفل را در گهواره بدان بندند، و بعضی غندق خوانند و ظاهراً ترکی است. (آنندراج). بمعنی قماط باشد که اطفال نوزاییده را بر آن پیچند. (سنگلاخ). - امثال: دست از قنداق درآوردن ؛ کنایه از اینکه حقیر و کوچکی نسبت به مقامی عالی و بزرگ مقاومت نشان دهد.
کلمات همقافیه با «قنداق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر