معنی قموص
5 بازدید
[ قَ ] (ع ص) ستور که صاحب خود را بجبناند. || مضطرب که بجایی قرار نگیرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || قموص الحنجرة؛ کذاب. (اقرب الموارد). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). اسد. (اقرب الموارد).[ قَ ] (اِخ) کوهی است به خیبر و بر آن کوه است حصار ابوالحقیق یهودی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (از معجم البلدان). و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ صص ۳۷۷- ۳۷۹ شود.
کلمات همقافیه با «قموص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وص» برای سرودن شعر