معنی قمری
8 بازدید
[ قُ ] (ص نسبی) نسبت است به قُمر شهری در مصر. (از معجم البلدان). رجوع به قمر شود.[ قَ مَ ] (ص نسبی) نسبت است به قمر و آن لقب مسعودبن عمروبن عدی بن محارب ازدی است که چون زیبا بود او را قمر لقب دادند و فرزندان وی را قمری گویند. (اللباب فی تهذیب الانساب). - سال قمری؛ سالی است که ماههای آن بر طبق حرکات قمر تنظیم شده و از محرم آغاز میشود بدین صورت: محرم، صفر، ربیع الاول، ربیع الاخر، جمادی الاولی، جمادی الآخرة، رجب، شعبان، رمضان، شوال، ذی القعدة، ذی الحجة. ماههای قمری شرعی عبارت است از هنگام رؤیت تا رؤیت هلال ماه دیگر و آن هرگز از سی روز تجاوز نکند و از بیست و نه روز کمتر نباشد و سال قمری معمولاً یازده روز از سال شمسی کمتر است. - حروف قمری؛ حروفی هستند که هرگاه الف و لام تعریف بر سرآنها درآید لام آن در آن حروف ادغام نشود و خود بتلفظ آید. حروف قمری چهارده حرفند از این قرار: ء ب ج ح خ ع غ ف ق ک م هـ و ی.[ قُ ] (اِ) (پردهٔ...) نام یکی از پرده های موسیقی است. (یادداشت مؤلف). رجوع به قمر و آهنگ شود.[ قُ ] (اِ) پرنده ای است، مادهٔ آن را قمریه نامند و نر آن را ساق جر و جمع آن قماری، غیرمنصرف است و آن را به هندی توترو نامند. مرغی است از فاخته کوچکتر و با طوق و بسیار مأنوس و خوش منظر و خوش آواز و گفته اند که لفظ یا کریم کامل الحروف از صوت آن ظاهر میگردد و دو نوع میباشد، سفید و زرد و از غرایب آثار آن آنکه ابن اثیر در تاریخ خود نوشته که از جمله هدایا که بعض ملوک بقاع هند برای سلطان محمود سبکتکین فرستاده بودند قمری بود که چون طعام زهردار را میدید چشم های آن سرخ و از آن اشک جاری و متحجر میگشت و چون آن حجر را سوده بر جراحات دهن گشاده میپاشیدند بزودی چاق میشد. طبیعت آن در دوم گرم و خشک است افعال و خواص آن موافق مبرودین و مرطوبین و مولد خلط فاسد و اکثر آن محدث وسواس و جذام و مصلح آن ادهان و ادویهٔ لطیفه است. رجوع به مخزن الادویه شود. در لغت نامه های عربی آن را جنسی از فاخته گفته اند و آنچه را که در زمان ما قمری میگویند مرغی است به اندازهٔ بچهٔ کبوتری ولی باریک اندام تر و پرهای سیاه دارد و آن را مانند طوطی الفاظی چند آموزند. (یادداشت مؤلف). مرغی است معروف خوش آواز نر آن را وَرَشان و ساق حُر نیز گویند حشرات از آواز قمری میگریزند. قزوینی گوید از اختصاصات قمریان این است که هرگاه نر آنها مرد مادهٔ آنها ازدواج نکند. رجوع به صبح الاعشی ج ۲ ص ۷۳ شود: پیاده همی رفت [ رستم ] جویان شکار به پیش اندر آمد یکی مرغزار همه بیشه و آبهای روان به هرجای دراج و قمری نوان.فردوسی. اگر از خدمتت دورم به دل شرمندگی دارم چو قمری طوق بر گردن امید بندگی دارم. الا تا بانگ دراج است و قمری الا تا نام سیمرغ است و طغرل. منوچهری. گردن هر قمریی معدن جیمی ز مشک دیدهٔ هر کبککی مسکن میمی ز دم. منوچهری. الا تا درآیند طوطی و سارک الا تا سرایند قمری و ساری.زینتی. همچو قمری به باغ دولت تو هستم استاده و گشاده دهن.مسعودسعد. طاوس ملائک بنوا مدح تو خواند اندر فنن صدره چو قمری و چو دراج. سوزنی. قافله زن یاسمن و گل بهم قافیه گو قمری و بلبل بهم.نظامی. مسلسل گشته بر گلهای حمری نوای بلبل و آواز قمری.نظامی. ندانم نوحهٔ قمری بطرف جویباران چیست مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی. حافظ.[ قَ مَ ] (اِخ) جعفربن عبداللََّه بن اسماعیل مکنی به ابوعلی. از محدثان و از مردم مرو است. وی از ابومحمد کامکار ادیب بن عبدالرزاق محتاجی حدیث و ادب اخذ کرد و ابوسعد سمعانی از او حدیث شنید وی در پانصد و سی و اندی درگذشت. (اللباب فی تهذیب الانساب).[ ] (اِخ) پهلوان بیک یکی از دلاوران خراسان است که طبع شعر نیز داشته، از اوست: در عین وصل مرده ام از بهر یک نگاه وز شرم عشق تیز برویت ندیده ام. کو رفیقی تا برم پیغام دلدار آورد مژده ز انفاس مسیحا سوی بیمار آورد. (مجمع الخواص ص ۳۶).[ قَ ] (اِخ) حجاج بن سلیمان بن افلج مکنی به ابوالازهر. از راویان است. وی از مالک بن افس و لیث بن سعد و دیگران روایت کند و از او محمدبن سلمهٔ مرادی روایت دارد. در حدیث وی منکرها و خطاهاست. وی به سال ۱۹۷ هـ . ق. در حالی که بر خر خود سوار بود به مرگ فجاة درگذشت. (از معجم البلدان). و رجوع به اللباب فی تهذیب الانساب شود.[ ] (اِخ) حسن بن نوح مکنی به ابومنصور. از اطباء نامی بود. او راست: کتاب غنی و منی. (عیون الانباء ج ۱ ص ۳۲۷).[ قُ ] (اِخ) محمدتقی دربندی شیروانی. از شاعران ترک و از مردم دربند شیروانات روسیه است. وی در آغاز شبیه گردان بود و غزلیات و قصاید نیکو میسرود و به قمری تخلص میکرد. اشعار نغزی در مصایب کربلا سروده و به نام کنزالمصایب بچاپ رسیده است. سال وفاتش معلوم نیست، در اوایل قرن چهاردهم هجری زنده بوده است. (ریحانة الادب ج ۳ ص ۳۱۷).
کلمات همقافیه با «قمری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر