معنی قمر
6 بازدید
[ قَ ] (ع مص) مراهنه و قمار کردن. (اقرب الموارد). درباختن و غالب آمدن در باختن است. (منتهی الارب) (آنندراج).[ قَ مَ ] (ع مص) برکنده شدن پوستک برونی سقاء یا آن چیزی است که میرسد سقاء را از قمر مانند احتراق. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). || محترق شدن کتان از ماه. (از اقرب الموارد). || خیره شدن چشم از دیدن برف. (تاج المصادر بیهقی). خیره شدن چشم از برف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شدت یافتن سفیدی چیزی. (اقرب الموارد). || بیخواب شدن در شب ماه. || سیراب شدن شتران. || بسیار شدن گیاه و آب. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ قَ مَ ] (ع اِ) ماه از شب سوم تا آخر ماه و آن را قمر نامند برای سفیدی آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ماهتاب. (مهذب الاسماء). ج، اقمار. (اقرب الموارد). صبح الاعشی آرد: قمر یکی از سیارات هفتگانه از قُمَره که بمعنی سفیدی است گرفته شده و ماه را عرب برای سپیدیش بدین نام خواند. فلک آن نزدیکترین افلاک است به زمین از آن به آسمان دنیا تعبیر میشود و دور آن ۱۱۸۵ میل است و آن ۱۳۹ زمین است. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۴۹). قمر هر سیارهٔ خرد که به گرد سیارهٔ دیگر که مجذوب آفتابی است گردد. (یادداشت مؤلف). ج، اقمار. خانهٔ قمر، سرطان است : دو رخسار زیباش [ فرنگیس ] همچون قمر دو چشمش ستاره به وقت سحر.فردوسی. فشاند از دیده باران سحابی که طالع شد قمر در برج آبی.نظامی. شمس و قمر در زمین حشر نباشد نور نتابد مگر جمال محمد.سعدی. ببند یک نفس ای آسمان دریچهٔ صبح بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم. سعدی. تو کاین روی داری به حسن قمر چرا در جهانی بزشتی سمر.سعدی. - قمرالشتاء؛ برای تباه شدن بدان مثل زنند و گویند: اضیع من قمر الشتاء؛ چه کسی به زمستان در روشنائی ماه ننشیند. (از اقرب الموارد). - قمرالمقنع؛ ماه نخشب. (منتهی الارب). || در اصطلاح کیمیاگران کنایه از سیم است. (مفاتیح). نقره. (غیاث اللغات).[ قَ ] (اِ) پردهٔ قمر آهنگی است در موسیقی. رجوع به قمری و آهنگ در همین لغت نامه شود.[ قَ مَ ] (اِخ) سورهٔ پنجاه وچهارمین از قرآن، مکی است و پنجاه و پنج آیت است، پس از نجم و پیش از الرحمن.[ قِ مِ ] (اِ) لبن خیل است که به ترکی کمتر نامند چون ترش شود متغیر و بدطعم گردد و سکر آورد. (فهرست مخزن الادویة). رجوع به قِمِزّ شود.[ قُ ] (ع اِ) جِ قُمریّه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قمریه شود. || جِ اقمر بمعنی سخت سفید و از این جهت است که قمری پرندهٔ معروف را قمری گویند. (از معجم البلدان).[ قُ ] (اِخ) موضعی است بر پشت بلاد زنگ و از آنجا آرند ورق قماری که برگ درختی است تندبوی و خوشمزه. (منتهی الارب). جزیره ای است در میان دریای زنج که در این دریا جزیره ای بزرگتر از آن نیست. در این جزیره چند شهر است و بر هر یک شاهی حکومت میکند و هر یک با دیگری مخالفند. در سواحل این جزیره عنبر و برگ قماری که خوشبو است و آن را برگ تانبل خوانند و شمع یافت میشود. (از معجم البلدان). (جبال...) شمال این جبال در زیر خط استوا قرار دارد. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۶۱۹). رجوع به قمار شود.[ قُ ] (اِخ) شهری است در مصر که در سپیدی مانند گچ است . ابن فارسی گوید که قمری منسوب است به این شهر. گروهی از راویان از آنجا برخاسته اند. (از معجم البلدان).[ قَ مَ ] (اِخ) لقب عبدمناف جد پیغمبر است. حبیب السیر آرد: حامل نور محمدی عبدمناف بود که موسوم به مغیره است و مکنی به عبدشمس و عبدمناف را از غایت حسن و جمال قمر نیز میگفتند. (حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۲۸۵).[ قَ مَ ] (اِخ) قمر بنی هاشم؛ لقبی است که روضه خوانها به عباس بن علی دهند.[ قَ مَ ] (اِخ) رجوع به قمری مازندرانی، ابن عمر جرجانی شود.
کلمات همقافیه با «قمر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر