معنی قلادة
6 بازدید
[ قِ دَ ] (ع اِ) گردن بند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). حمیل. (ناظم الاطباء). ج، قلائد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود نبرد بند قلاده شرف شیر ژیان.فرخی. و با لفظ بستن و کشیدن و گسستن مستعمل. (آنندراج): دست سگ بانْت چون قلاده کشد شیر گردون سگ معلَّم باد. انوری (از آنندراج). صد دل به شکنج طره دربست بر شیر ز مو قلاده بربست. شیخ ابوالفیض فیاضی (از آنندراج). شیر سیه برهنه ز هر زرّ و زیوری سگ را قلاده در گلو و طوق در دم است. خاقانی. - امثال: زن سلیطه سگ بی قلاده است . (جامع التمثیل). قلاده به از سگ است . (امثال و حکم دهخدا از نفایس الفنون). نظیر: الساجور خیر من الکلب. (امثال و حکم دهخدا): قلاده نیم گسل گشت و شیر خشم آلود من ار ز خویش بگفتم کنون تو میدانی. اخسیکتی (از امثال و حکم).[ قِ دَ ] (اِخ) شش ستاره که قوس نامیده میشوند. (اقرب الموارد). در منتهی الارب در مادهٔ «ب ل د» آرد: بلدة، یکی از منازل قمر میان نعائم و معد ذابح و گاهی از آن عدول کرده به قلاده میرود.[ قِ دَ ] (اِخ) زمخشری گوید: کوهی است از کوههای قبلیة. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «قلادة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دة» برای سرودن شعر