معنی قفص

معنی واژه قفص

5 بازدید
[ قُ ] (اِخ) لغتی است در قُفْس. (معجم البلدان). رجوع به قُفْس (اِخ) شود.
[ قَ ] (ع مص) بستن دست و پای آهو و گرد کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قفص الظبی؛ شد قوائمه و جمعها. (اقرب الموارد). || به یکدیگر نزدیک کردن چیزی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قفص الشی ء؛ قرب بعضه من بعض، و در نص جمهره آمده: قرن بعضه الی بعض. (اقرب الموارد). || در پنجره درکردن مرغ را و در خلیه بستن و بند کردن یعسوب را تا بیرون نیاید. || دردمند کردن. || برآمدن و بلند گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ قَ فِ ] (ع ص) (فرس...) اسب درترنجیده و منقبض که تک خود را نیارد. (منتهی الارب). المتقبض لایخرج ما عنده کله. || (بعیر ...) مات من الحر. (اقرب الموارد). || (جراد...) ملخ درگرفته و بسته بال از سردی. (منتهی الارب).
[ قُ ] (اِخ) کوهی است به کرمان. (منتهی الارب). || گروهی مردم دزدپیشه در نواحی کرمان. (از اقرب الموارد). چادرنشینان بی مسکن، و آنها را در کرمان لولی، در بلوچستان لوری، در فارس کاولی (کابلی) و غربتی، در آذربایجان و کردستان قره چی، در خراسان قرشمال (غیرشمار MMM خارج از سرشماری) می خواندند. نزد عرب جات یا زوط است. گویند ولید خلیفهٔ اموی آنها را از درهٔ سفلای سند کوچانیده به سواحل دجله آورد. نزد اروپائیان ژیپسی همان قفص مورخان عرب است. (از تاریخ کرد رشید یاسمی). و رجوع به کوچ و بلوچ شود. قفس و قفص، معرب کوفچ MMM کوفج و کفج در ریشهٔ کلمه ارتباطی با کاولی و کولی ندارد. رجوع به کوچ و بلوچ و قُفْس شود.
[ قُ ] (ع اِ) مشتبک تودرتو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). در حدیث است: فی قفص من الملئکة؛ ای المشتبک المتداخل بعضه فی بعض. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).
[ قُ ] (اِخ) دهی است مشهور میان بغداد و عکبرا نزدیک بغداد که مرکز تفریح و تفرج و نزهتگاه مردم است. شرابهای خوب و عالی و میکده های بسیار بدان منسوب است. شعرا در وصف آن شعرها و قصائد بسیاری سروده اند. (معجم البلدان).
[ قَ ] (ع اِ) شبکه شبکه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قُفْص شود.
[ قَ فَ ] (ع اِ) پنجره و آلتی است کار کشت را که گندم در آن کرده به خرمن آرند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سبدی که پرندگان را در آن کرده به بازار برند. (دزی ج ۲ ص ۳۸۳ از معین در حاشیهٔ برهان). ج، اقفاص. گویند معرب است، و نیز گویند عربی است و از قفص به معنی جمع مشتق است. (اقرب الموارد). زندان پرندگان. (اقرب الموارد): مرغ بی اندازه چون شد در قَفَص گفت حق بر جان فسون خواند و قصص. مولوی. گردبرگرد او قفص های قمریان و مرغان نهاده بودند. (تاریخ قم ص ۲۱۷). و رجوع به قَفَس شود. || (مص) سبک گشتن و چستی کردن و شادمانی کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قَفِصَ الرجل قفصاً؛ خف و نشط. (اقرب الموارد). || گرفتگی از سردی. (از منتهی الارب). تشنج و تقبض از سرما. || خشک شدن از سردی: قفص اصابعه من البرد؛ یبست. (اقرب الموارد). || گرمی گلو و ترش شدن معده از نوشیدن آب بر خرما. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ندویدن اسب بدان اندازه ای که در توانایی اوست: قفص الفرس؛ لم یخرج کل ماعنده من العدو. (اقرب الموارد).
[ قَ فَ ] (ع اِ) شبکه شبکه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به قُفْص و قَفْص شود.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید