معنی قفس

معنی واژه قفس

6 بازدید
[ قَ فَ ] (اِ) معروف است، و آن جایی باشد شبکه دار که از چوب و برنج و آهن و امثال آن بافند و جانورانِ پرندهٔ وحشی را در آن کنند، و معرب آن قفص باشد به صاد بی نقطه. (برهان). کوفجان : شکل تنوره چون قفس، طاوس و زاغش همنفس چون ذروهٔ افلاک بس مریخ و کیوان بین در او. خاقانی. قفس آهنین کنند و در او مرغ یاقوت پیکر اندازند.خاقانی. مرغ جان من در این خاکی قفس محبوس توست هم تو بالش برگشا و هم تو بندش برشکن. خاقانی. تا نشناسی تو لطیف از کثیف مانده ای اندر قفس آهنین.ناصرخسرو. به زیر و از بر و پیش و پس و به راست به چپ نگاه کن که تو اندر میانهٔ قفسی. ناصرخسرو. پیش دنیا نکشم دست همی تا او نکند در قفس خویش به زندانم. ناصرخسرو. طوطیی را با زاغی در یک قفس کرده بودند. (گلستان). - همقفس؛ دو یا چند جانور را که در یک قفس باشند همقفس گویند: نه عجب گر فرورود نفسش عندلیبی غراب همقفسش.سعدی (گلستان). - قفس دیده؛ کنایه از کارآزموده و مجرب : یکی شیردل بود «فرغار»نام قفس دیده و تیز جسته ز دام.فردوسی. - قفس سیمابی؛ کنایه از فلک. (آنندراج): منم آن مرغ که در بیضه ندارم آرام بیقراری کشدم در قفس سیمابی. سالک یزدی (از آنندراج). - امثال: در قفس دمیدن ، باد را در قفس کردن؛ کنایه از کار بیهوده کردن است : مگوی آنچه هرگز نگفته ست کس به مردی مکن باد را در قفس. فردوسی.
[ قَ ] (ع مص) مردن. (اقرب الموارد). رجوع به قفز شود. || دست و پای بستن آهو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قفس الظبی قفساً؛ ربط یدیه و رجلیه. (اقرب الموارد). || به موی کسی گرفتن. (منتهی الارب): قفس فلان را؛ گرفتن موی وی را و کشیدن وی بدان به طور پستی. اخذ بشعره و جذبه به سفلاً. (اقرب الموارد). || به خشم و کشیدن سخت گرفتن چیزی را. (منتهی الارب): قفس الشی ء؛ اخذه اخذ انتزاع و غضب. (اقرب الموارد).
[ قُ ] (ع ص، اِ) جِ اقفس. (اقرب الموارد). به معنی آنکه پدرش غیرعربی و مادرش عربی باشد. (منتهی الارب).
[ قَ فَ ] (ع مص) بزرگ گشتن کرانهٔ سر بینی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ قُ ] (اِخ) مردمی هستند در کرمان چون اکراد که آنان را قفس و بلوص خوانند. بیشتر این کلمه را با صاد تلفظ کنند. رهنی گوید: قفس کوهی است از کوههای کرمان و ساکنان آن یمنی هستند، که به هیچ دین و آیینی پای بند نیستند و مع ذلک به علی بن ابی طالب سخت عقیده دارند و این نه از جهت دینی است بلکه او را برای اوصافی که دارا است تعظیم میکنند. (معجم البلدان). و رجوع به کوچ و بلوچ و قفص شود.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید