معنی قعقاع

معنی قعقاع

8 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) اسم است آواز سلاح را. (اقرب الموارد). || (ص) آنکه از بندهای پایش آواز برآید وقت رفتن. || خرمای خشک. || تب لرزه. || راه دشوار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) شاه راغ . (مهذب الاسماء).
[ قَ ] (اِخ) موضعی است به شریف به بلاد قیس. (منتهی الارب).
[ قَ ] (اِخ) راهی است در یمامه تا بکوخه. (منتهی الارب). رجوع به مادهٔ قبل شود.
[ قَ ] (اِخ) راهی است از یمامه به بحرین، و در زمان جاهلیت مسلوک بوده است. (معجم البلدان).
[ قَ ] (اِخ) ابن ابی حدرد. از صحابیان است. (منتهی الارب). قعقاع بن ابی حدرد اسلمی، از صحابیان است. و گویند قعقاع بن عبداللََّه بن ابی حدرد، ابن ابی حاتم از پدر خود چنین نقل کند. رجوع به قعقاع بن عبداللََّه شود.
[ قَ ] (اِخ) ابن جلیل. وزیر ولیدبن عبدالملک بود. (دستورالوزراء ص ۲۰).
[ قَ ] (اِخ) ابن حبیش عیسی. وزیر و کاتب ولید خلیفهٔ اموی بود. رجوع به مجمل التواریخ و القصص چ بهار ص ۳۰۶ شود.
[ قَ ] (اِخ) ابن سوید منقری. از والیان بنی امیه است. وی در سجستان حکومت داشت و بعضی از شعرا در مدح وی اشعاری دارند. رجوع به البیان و التبیین جاحظ ج ۲ ص ۱۳۹ شود. یزید عبدالملک پس از آنکه به خلافت نشست عمربن بصیره را بر نماز و حرب، و قعقاع بن سوید را بر مال و خراج گماشت و دیری برنیامد که تا نماز و حرب و مال و حراج همه به قعقاع مفوض کرده شد و آن در آخر سال ۱۰۴ هـ . ق. بود. قعقاع شراب میخورد و مجلس لهو داشت. قعقاع همیشه والی سیستان بود تا مرد. (تاریخ سیستان ص ۱۲۵).
[ قَ ] (اِخ) ابن شور. مردی بود از بنی ذهل بن ثعلبه مشهور به فصاحت و حسن معاشرت و خوی و روی نیکو. (الانساب سمعانی). قعقاع بن شور، از تابعیان است که در حسن محاورت بدو مثل زنند. (منتهی الارب).
[ قَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابی حدرد اسلمی. از صابیان است. ابن عبدالبر گوید: وی در حدیث روایت کرد. بخاری گوید: حدیث ابن ابی حدرد نزد عبداللََّه بن سعید صحیح نیست. (الاصابة قسم ۳ ص ۲۸۷). رجوع به قعقاع بن ابی حدرد شود.
[ قَ ] (اِخ) ابن عمرو تمیمی. یکی از دلاوران و قهرمانان عرب از دورهٔ جاهلیت و اسلام و از صحابیان و از شاعران است. وی در وقعهٔ یرموک و فتح دمشق و بیشتر جنگهای مسلمانان ایرانیان حضور داشته و در کوفه سکونت کرد و در جنگ صفین جزء لشکریان علی بود. او هنگام آرایش، شمشیر هرقل امپراطور روم را حمایل میکرد و زره بهرام گور شاهنشاه ایران به تن میپوشید و این دو از چیزهائی بود که در جنگ ایرانیان به غنیمت برده بود. قعقاع شاعر بزرگی بود و ابوبکر دربارهٔ او گوید: آواز قعقاع در میان لشکریان از هزار مرد بهتر است. وفات وی به سال ۴۰ هـ . ق. اتفاق افتاد. رجوع به کامل ابن اثیر حوادث سال ۱۶ و اعلام زرکلی ج ۳ ص ۷۹۷ شود. قعقاع بن عمرو تمیمی، برادر عاصم، از شجاعان عرب است. ابوبکر دربارهٔ وی گفته: صدای قعقاع در میان لشکر بهتر از هزار مرد است. (الاصابة).
[ قَ ] (اِخ) ابن عیسی. یکی از وزرای امویان است. در دستورالوزراء آمده: پوشیده نماند که صاحب جوامع التواریخ جلالی قعقاع بن عیسی و... را در سلک وزراء بنی امیه شمرده اما ذکر نکرده که جماعت مذکوره ملازم کدام یک از حکام بنی امیه بوده اند. (دستورالوزراء ص ۳۳).
[ قَ ] (اِخ) ابن معبد تمیمی. یکی از بزرگان طایفهٔ بنی تمیم است که درک صحبت پیغمبر را کرده است. رجوع به منتهی الارب و البیان و التبیین ج ۳ ص ۲۱۵ و پاورقی آن و ج ۳ ص ۶۱ شود.

کلمات هم‌قافیه با «قعقاع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید