معنی قعدة
9 بازدید
[ قُ عَ دَ ] (ع ص) کثیرالقعود. (اقرب الموارد). بسیار نشیننده.[ قِ دَ ] (ع اِ) نوعی از نشست. || آنقدر از جای که قاعد گرفته باشد آن را. || فرزند پسین، للذکر و الاثنی و الجمع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). - ذوالقِعْدة؛ لغتی است در ذوالقَعْدة. (اقرب الموارد). رجوع به ذوالقعدة شود.[ قَ دَ ] (ع اِ) برای مره. (اقرب الموارد). || آنقدر از جای که قاعد گرفته باشد آن را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): یرتفع [ نبات الزقوم ] نحو قعدة الانسان و اکثر و اقل. (ابن بیطار). رجوع به قِعْدة شود. || مَرکب انسان. (اقرب الموارد). || گستردنی که بر آن نشینند. (اقرب الموارد از لسان). || (مص) نشستن. (غیاث اللغات): عشقها داریم با این خاک ما زآنکه افتاده ست در قعده رضا.مولوی. - ذوالقعدة؛ ماهی است که در آن از سفرها می نشستند. (اقرب الموارد). ماه یازدهم قمری است و یکی از چهار ماهی است که نزد عرب جاهلیت از ماههای حرام به شمار میرفت، چه در آن سفر و جنگ و خونریزی حرام بود. رجوع به ذوالقعدة شود.[ قُ دَ ] (ع اِ) شتری که راعی برای حاجات خود گرفته باشد. (اقرب الموارد): پیشم چو ماه قعدهٔ شبرنگ از آن کشند تا خوانم آفتاب جنیبت برِ سخاش.خاقانی. قعدهٔ نقره خنگ روز آمده از جنیبتش ادهم شب فکند سم کندرو از مشمری. خاقانی. || خر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). ج، قُعُدات. (اقرب الموارد). ج، قُعْدان. (منتهی الارب). || زین و پالان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ قَ عَ دَ ] (ع اِ) هوده یا مرکبی است دیگر مر زنان را. (منتهی الارب). مرکبی است مردم را. (اقرب الموارد). || گستردنی. (منتهی الارب). طنفسة. (اقرب الموارد). || (اِخ) خوارج که از نصرت علی سرپیچی کردند. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «قعدة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دة» برای سرودن شعر