معنی قطان
5 بازدید
[ قِ ] (ع اِ) چوب فدرنگ. (منتهی الارب). چوب فدرنگ و شکنجه هوده. (آنندراج). شجار الهودج. (اقرب الموارد). ج، قُطُن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ قَ طْ طا ] (ع ص) پنبه فروش.[ قُ طْ طا ] (ع اِ) جِ قاطن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قاطن شود: ما بی حب الحیطان و لکن شغف بالقطان. (بدیع الزمان همدانی).[ قِ ] (اِخ) نام موضعی است، و در شعر حطیئة از آن نام برده شده است. (معجم البلدان).[ قِ ] (اِخ) دهی از دهستان سراجو از بخش مرکزی شهرستان مراغه واقع در ۳۳۵۰۰ گزی جنوب خاوری مراغه و ۱۱۰۰۰ گزی جنوب شوسهٔ مراغه به سراسکند. موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوای آن معتدل است. سکنهٔ آن ۱۰۱ تن میباشد. آب آن از رودخانهٔ لیلان و چشمه و محصول آن غلات، نخود و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ قَ طْ طا ] (اِخ) احمدبن حسن. از محدثان مشایخ شیخ صدوق است. (ریحانة الادب).[ قَ طْ طا ] (اِخ) احمدبن محمدبن احمد. از علمای عامه است. (ریحانة الادب).[ قَ طْ طا ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبداللََّه. از محدثان و علمای عامه است. (ریحانة الادب).[ قَ طْ طا ] (اِخ) احمدبن محمدبن عمار. از محدثان و علمای عامه است. (ریحانة الادب).[ قَ طْ طا ] (اِخ) حسن بن محمد. از محدثان است. (ریحانة الادب).[ قَ طْ طا ] (اِخ) احمدبن محمدبن یحیی. از محدثان و علمای عامه است. (ریحانة الادب).[ قَ طْ طا ] (اِخ) یحیی بن سعیدبن فروخ بصری، مکنی به ابوزکریا یا ابوسعید. محدث عصر خود و از اصحاب حضرت صادق علیه السلام است، و از گفتهٔ شیخ طوسی می توان ثقه بودن وی را استظهار کرد. وی به سال ۱۹۸ هـ . ق. درگذشت.[ قَ طْ طا ] (اِخ) کثیربن عباس. از محدثان است. (ریحانة الادب).
کلمات همقافیه با «قطان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر