معنی واژه قصر
9 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) هیزم خشک بسیار (اقرب الموارد) (منتهی الارب)، یا عام است. (منتهی الارب). || خانه، یا هر خانهٔ از سنگ برآورده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). کاخ. کوشک. (منتهی الارب). آنچه استوار و بلند باشد از خانه ها. (اقرب الموارد). ج، قصور. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): هر سر مه به برج نو بچهٔ نو برآورد یکسره برج او شود قصر دوازده دری. خاقانی. هشتم فلک ایوانْت گلزار فلک قصرت فردوس نهم بادا گلزار تو عالم را.خاقانی. || حبس. (تعریفات). بند: و قصر القضاة [ المستنجدباللََّه ] و غیرهم و انا فی الجملة و بقیت احدی عشرة ستة مقصوراً... و کنت فی الحبس بمأتین مجلدة منها الجمهرة... (معجم الادباء یاقوت ج ۲ ص ۵۵). || تقصیر. (اقرب الموارد). || نهایت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قصرک ان تفعل کذا؛ پایان کار تو همین است که چنین کنی. (منتهی الارب). || قصر الظلام؛ آمیزش تاریکی و روشنائی شبانگاه. || گویند: اتیته قصراً؛ ای عشیاً. (منتهی الارب). و رجوع به اقرب الموارد شود.[ قَ ] (ع مص) کوتاه کردن: قصره قصراً؛ کوتاه کرد آن را. || کوتاه شدن. || بریدن موی. || جامه را گازری کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قصر الثوب قصراً؛ دقه و بیّضه. (اقرب الموارد). || برگردانیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). گویند: قصره علی الامر؛ برگردانید او را بر کار. (منتهی الارب). || شبانگاه کردن و در هم شدن تاریکی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): در هم شدن تاریکی. (اقرب الموارد). || پرده فروهشتن. || قصر کردن نماز را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). - نماز قصر، نماز مسافر؛ نمازی است که شخص در مسافرت به جا می آورد درصورتی که مسافرت از هشت فرسخ کمتر نباشد اعم از اینکه فقط رفتن هشت فرسخ باشد یا رفتن و برگشتن. در سفر از هر نماز چهاررکعتی دو رکعت ساقط میشود با این شرائط: ۱- آهنگ مسافرت هشت فرسخ یا چهار فرسخ با قصد مراجعت در همان روز که چهار فرسخ راه رفته است. ۲- سفر را قطع نکند به شهری که در آن ملکی دارد و آن را وطن قرار داده در شش ماه بیشتر یا سفر را قطع نکند به قصد اقامهٔ ده روز. ۳- سفر مباح و جایز باشد نه سفر معصیت. ۴- سفر کثیرالسفر نباشد. ۵- از حد ترخص خارج شود. با حصول این شرائط واجب است قصر در نماز مگر در حرم خدا و حرم رسول خدا و مسجد کوفه و حایر حسین. رجوع شود به تبصرهٔ علامه و رسالهٔ ذخیرةالعباد آیةاللََّه فیض. || حبس کردن. (اقرب الموارد). || بازایستادن بر جایی که از وی درنگذرد. (منتهی الارب): قصر الشی ء علی کذا؛ لم یتجاوز غیره. (اقرب الموارد). || (اصطلاح ادب) عبارت است از تخصیص چیزی به چیزی، و امر نخست را مقصور و امر دوم را مقصورعلیه خوانند، مثلاً در قصر میان مبتدا و خبر گویند: انما زید قائم، و در قصر میان فعل و فاعل گویند ماضربت الا زیداً. || (اصطلاح عروض) حذف ساکن سبب خفیف است و آنگاه ساکن گردانیدن متحرکه، مثل اسقاط نون فاعلاتن و اسکان تاء آن تا آنکه فاعلاتْ بماند و آن را مقصور خوانند. (تعریفات).[ قِ صَ ] (ع مص) کوتاه شدن. || (اِمص) کوتاهی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قَصارة شود.[ قَ صَ ] (ع اِ) جِ قَصَرة. رجوع به قصرة شود. || (مص) خشک گردن گردیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قصر البعیر (و غیره) قصراً؛ یبس عنقه. (اقرب الموارد). دردگین بن گردن گشتن. (منتهی الارب). || شکایت کردن از خشکی گردن: قصر الرجل؛ اشتکی ذلک. (اقرب الموارد). || (اِمص) تقصیر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). از عیوب خلقی اسب است، و آن غلظتی است در گردن آن. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۵). || خشکی در گردن. || (اِ) آنچه در پرویزن بماند بعدِ بیختن. || اسپست که به اول کوفتن برآید. || پوست بالای دانه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || لغتی است در قَصْر. (اقرب الموارد). || بیخ خرمابن. (منتهی الارب). || گردن مردم. || گردن شتر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || بیخ درخت و باقیماندهٔ از بیخ. (منتهی الارب). الشجر العظام، و قیل بقایاها. (اقرب الموارد). رجوع به قصرة شود.[ قَ صِ ] (ع ص) خشک گردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ قَ صِ ] (اِخ) [ اقلیم ] ایالتی از اسپانیا، و در آن است قصر منسوب به ابودانس و در آن است یابره و بطلیوس و شریشه و مارده و قنطرةالسیف و قوریه. (الحلل السندسیه ج ۱ ص ۷۸، ۸۸، ۳۰۸، ۳۵۶، ۴۲۵).[ قَ ] (اِخ) دهی است از دهستان عزیزآباد بخش فهرج شهرستان بم در ۱۷۰۰۰ گزی جنوب باختری فهرج و ۱۰۰۰ گزی راه فرعی بم به برج اکرم. در جلگه واقع و گرمسیر مالاریائی است. سکنهٔ آن ۲۴۸ تن است. آب آن از قنات و محصول آن غلات، حنا، خرما، پنبه. شغل اهالی زراعت است. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).[ قَ ] (اِخ) دهی از دهستان تبادکان بخش حومهٔ شهرستان مشهد در ۱۵ هزارگزی شمال خاوری مشهد و ۳ هزارگزی باختر راه مشهد به تبادکان. جلگه و معتدل است. سکنهٔ آن ۲۷۶ تن است. آب از قنات و محصول غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ قَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد در ۱۲ هزارگزی جنوب باختری فریمان و ۱۰ هزارگزی جنوب شوسهٔ عمومی مشهد به فریمان. جلگه و معتدل است. سکنهٔ آن ۱۸۵ تن است. آب آن از قنات و محصول آن غلات و پنبه و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).