معنی قصبة
7 بازدید
[ قَ صِ بَ ] (ع ص) بسیارکلک. بسیارنی: ارض قصبه؛ زمین بسیارنی و بسیارکلک. (منتهی الارب).[ قَ صَ بَ ] (ع اِ) بندآب. یکی قِصاب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به قِصاب شود. || یکی قَصَب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). یک نی. (مهذب الاسماء). رجوع به قصب شود. || چاه نوکنده. || کوشک یا درون آن. || شهر یا معظم شهرها. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || افضل و بزرگ شهر. (منتهی الارب) (آنندراج). عاصمه و پایتخت : تبریز قصبهٔ آذربایجان و قرطبه قصبهٔ اندلس است. (حدود العالم). || ده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). وسط ده. (اقرب الموارد). در استعمال امروز جائی است بزرگتر از ده و خردتر از شهر. || توک موی پیچیده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || هر استخوان بامغز. (منتهی الارب).[ قَ صَ بَ ] (ع اِ) واحد طول. آملی گوید: دومین آلت مشهورهٔ مساحت است و آن را باب نیز خوانند به ذراع الید هشت ذراع باشد و به ذراع هاشمی شش و به ذراع جدید هفت وسیعی. (نفائس الفنون). رجوع به قصب شود.
کلمات همقافیه با «قصبة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بة» برای سرودن شعر