معنی قص
7 بازدید
[ قَ ص ص ] (ع مص) برگفتن قصه. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل). || برگفتن. (تاج المصادر بیهقی): قص علیه الخبر و الرؤیا؛ حدث بهما علی وجههما. (اقرب الموارد). || پیدا و نمایان گردیدن بار و آبستنی آن. || باردار گردیدن. || قریب به مرگ رسیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): ضربه حتی قصه علی الموت؛ ای ادناه منه. (اقرب الموارد). || بر پی کسی رفتن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || در پی کسی رفتن اندک اندک. (اقرب الموارد). و از این معنی است قول خدای: {/Bفَارْتَدََّا عَلی ََ آثََارِهِمََا قَصَصاً۶-۹۱۸:۶۴/}. (اقرب الموارد). || آگاهانیدن. || بریدن و قطع کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قص شوارب؛ بریدن و کوتاه کردن آن. (اقرب الموارد). قص اظفار؛ چیدن ناخن. || قطع اطراف گوش. (اقرب الموارد). || (اِ) سینه. (منتهی الارب). صدر. (اقرب الموارد). || سر سینه. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). قیل رأس الصدر. (اقرب الموارد). || میانهٔ سینه. (منتهی الارب). قیل وسط الصدر. (اقرب الموارد). || استخوان سینه. (منتهی الارب). قیل عظم الصدر. (اقرب الموارد). ج، قِصاص. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || پشم بریدهٔ گوسفند. (منتهی الارب). من الشاة، ما قُص من صوفها. (اقرب الموارد).[ قَ ص ص ] (معرب، اِ) جص. (دزی ج ۲). گچ.[ قَ ] (اِخ) نام شهری است نزدیک مکران بر ساحل بحر هند. این شهر دارای قرا و توابع بسیاری است و مردمی دارد نادان و بت پرست. (نخبةالدهر دمشقی ص ۱۷۰).
کلمات همقافیه با «قص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قص» برای سرودن شعر