معنی قشب
6 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) مستقذر. (اقرب الموارد). || زهر و سم. (ناظم الاطباء). رجوع به قِشب و قَشَب شود.[ قَ ] (ع مص) آمیختن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب): قشب السم بالطعام قشباً؛ خلطه به. (اقرب الموارد). قشب طعامه؛ اذا سمه. (منتهی الارب). || آلودن به چیزی. (اقرب الموارد). || زهر دادن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب): قشب فلاناً السم؛ سقاه. (اقرب الموارد). || رنجانیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قشبنی ریحه؛ رنجانید مرا بوی آن. بدی و رنج رسانیدن. (منتهی الارب). || بدگوئی کردن. (اقرب الموارد). || به بدی یاد کردن: قشبه بقبیح؛ لطخه به. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دروغ بربافتن. (منتهی الارب). افتراء. (اقرب الموارد). || نیکنامی یا بدنامی خود ورزیدن. (منتهی الارب). اکتساب حمد یا ذم. (اقرب الموارد). گویند: قشب الرجل؛ اذ اکتسب حمداً او ذماً. (منتهی الارب). || تباه گردانیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قشب الشی؛ افسده. (اقرب الموارد). || سرزنش کردن. || زایل کنانیدن عقل را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قشب المال فلاناً؛ ذهب بعقله. (اقرب الموارد). || زدودن شمشیر را. (منتهی الارب). صیقلی کردن. (اقرب الموارد).[ قِ ] (ع اِ) نفس. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || زهر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سم. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). زهر کشنده. (مهذب الاسماء). و گاه حرف دوم نیز متحرک گردد. ج، اقشاب. (اقرب الموارد). || زنگ. (منتهی الارب). الصدا علی الحدید. || (ص) خشک و سخت. (اقرب الموارد). || مرد بی خیر. (منتهی الارب). || (اِ) قشب از طعام، آنچه از طعام که در آن خیری نیست و آن را دور بیندازند. || گیاهی است چون مغد. (اقرب الموارد). گیاهی است شبیه بادنجان یا خیار. (منتهی الارب).[ قَ شَ ] (ع اِ) زهر و سم. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به قِشْب و قَشْب شود.[ قَ ] (اِخ) نام پدر مالک بن بجنیه. (منتهی الارب).[ قَ ] (اِخ) قلعه ای است از سرقسطة. (از معجم البلدان).[ قُ شُ ] (ع ص، اِ) جِ قشیب. رجوع به قشیب شود.
کلمات همقافیه با «قشب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شب» برای سرودن شعر