معنی قرین
4 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) همسر. (ترجمان ترتیب عادل). همسر و همسال مرد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی. سعدی. || یار. || شتر که با دیگری با هم بندند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || نزدیک. || همنشین. (منتهی الارب). عشیر: عن المرء لاتسئل و سل عن قرینه. (از اقرب الموارد). ج، قُرَناء . (منتهی الارب). || دیو که همیشه با مردم باشد و گاهی جدا نشود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || حج مقرون به عمره. (از اقرب الموارد). || نَفْس. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ قَ ] (اِخ) شمشیر زیدخیل. (منتهی الارب).[ قُ رَ ] (اِخ) دهی است در طائف. (منتهی الارب).[ قُ رَ ] (اِخ) جائی است در یمامه، و نجدهٔ حروزی نزدیک آن به قتل رسیده است. (از معجم البلدان).[ ] (اِخ) جائی است، و ذوالرمة در اشعار خود از آن یاد کرده است. (از معجم البلدان).[ قُ رَ ] (اِخ) لقب وی عثمانی جد موسی بن جعفربن قرین است. (اللباب فی تهذیب الانساب). رجوع به قرینی (موسی...) شود.[ قُ رَ ] (اِخ) ابن ابراهیم. از محدثان است. (منتهی الارب).[ قَ ] (اِخ) ابن سهل بن قرین. از محدثان است. (منتهی الارب).[ قُ رَ ] (اِخ) ابن عامربن سعدبن ابی وقاص. از محدثان است. (منتهی الارب).[ قُ رَ ] (اِخ) ابن عمرو. از محدثان است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قرین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر