معنی قریع
5 بازدید
[ قَ ] (ع ص، اِ) شتربچه. || شترکرهٔ آبله ریزه برآمده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). فضیل. (اقرب الموارد). ج، قَرْعی ََ. (منتهی الارب). || گشنی که آن را برای گشنی برگزیده باشند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). مقارع. (اقرب الموارد). || مغالب. || مغلوب. || سید. (اقرب الموارد). || مهتر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). برگزیده. || غلبه کننده در مقارعه. (اقرب الموارد). حریف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).[ قِ رْ ری ] (ع ص، اِ) فعیل است برای مبالغه. (اقرب الموارد). سید. (اقرب الموارد). مهتر و سید. (ناظم الاطباء).[ قُ رَ ] (اِخ) ابن عوف بن کعب بن سعدبن زیدمناةبن تمیم. تیره ای است از تمیم که مردم بسیار و از جمله بنوآنف الناقة به او منسوبند. (اللباب فی تهذیب الانساب) (منتهی الارب). رجوع به قریعی شود.[ قُ رَ ] (اِخ) قریع بن حرث بن نمیربن عامربن صعصعة، و نسبت به آن قریعی است. تیره ای است از قیس بن عیلان. (اللباب فی تهذیب الانساب). رجوع به قریعی شود.
کلمات همقافیه با «قریع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر