معنی قریس
4 بازدید
[ قَ ] (ع ص) قارس. (منتهی الارب). سرمای سخت و فسرده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || جامد. || یخ زده: اصبح الماء قریساً. (اقرب الموارد). || دیرینه از هر چیزی. رجوع به قارس شود. || سمک قریس؛ ماهی پخته صباغ در آن کرده بگذارند چندان که فسرده و بسته شود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).[ قُ رَ ] (اِخ) کوهی است نزدیک مدینه، که با قرس که نام کوه دیگر مدینه است ذکر شده است. (معجم البلدان). رجوع به قِرْس (اِخ) شود.[ قِ ] (اِخ) دهی از دهستان فرورق بخش حومهٔ شهرستان خوی واقع در ۳۱ هزارگزی شمال باختری خوی و ۴۵۰۰ گزی جنوب باختری شوسهٔ خوی به سیه چشمه. موقع جغرافیایی آن کوهستانی و معتدل مالاریایی است. سکنهٔ آن ۴۳۷ تن. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوبات. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «قریس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یس» برای سرودن شعر