معنی قرواش
5 بازدید
[ قِ رْ ] (ع ص) فعوال است از مادهٔ قرش، و آن در لغت به معنی کسب و جمع آمده. (وفیات الاعیان چ تهران ج ۲ ص ۲۳۹). || ناخوانده به مهمانی آینده. || بزرگ سر. (منتهی الارب).[ قِ رْ ] (اِخ) ابن حَوْط ضبّی. از شاعران است. (منتهی الارب).[ قِ رْ ] (اِخ) ابن مقلدبن مسیب، ملقب به معتمدالدوله. یکی از امیران موصل و از قبیلهٔ بنی عقیل بود که از سال ۳۹۱ تا ۴۴۲ هـ . ق. در موصل حکمرانی کرد و به سال ۴۴۴ وفات یافت. (طبقات سلاطین اسلام ص ۱۰۶ و جدول مقابل ص ۱۰۴ همان کتاب). در فوات الوفیات نام و ترجمهٔ احوال وی را چنین آرد: قرواش بن مقلدبن مسیب رافع مکنی به ابوالمنیع و ملقب به معتمدالدوله، حکمران موصل است که در قلمرو حکومت خود برای حاکم خطبه خواند و سپس از وی برگشته و برای قادر عباس خطبه خواند. حکمران مصر لشکری به جنگ وی تجهیز کرد و به موصل گسیل داشت تا خانهٔ او را غارت کردند و دوهزار دینار طلا از وی گرفتند. او از دبیس بن صدقه برای دفع آنان کمک خواست و با پشتیبانی وی بر لشکر مصر ظفر یافت و گروه بسیاری از آنان را کشت. وی شاعری بود ظریف و دو خواهر را با هم به زنی گرفته بود و بدین سبب او را نکوهش میکردند. او در پاسخ سرزنش مردم میگفت: ما الذی یستعمل من الشرع حتی تتکلموا فی هذا الامر. برکة برادرزادهٔ او وی را گرفت و به زندان افکند و خود را زعیم الدوله لقب داد ولی دولتش دیری نپائید، پس از وی ابوالمعالی قریش بن بدران بن مقلد برادرزادهٔ او روی کار آمد و در نخستین فرصت قرواش عم خود را بیرون آورد و او را با شکنجه کشت، و برخی گویند که قرواش در زندان به سال ۴۴۴ وفات یافت. قرواش پنجاه سال حکومت کرد. از اشعار اوست: للََّه درّ النائبات فانها صدأ اللئام و صیقل الاحرار ماکنت الا زبرة فطبعتنی سیفاً و اطلق صرفهن غراری. و نیز: و آلفة للطیب لیست تغبه منعمةالاطراف لیّنةاللمس اذاما دخان النّد من جیبها علا علی وجهها ابصرت غیماً علی خمس. (فوات الوفیات چ تهران ج ۲ ص ۱۳۲ و ص ۲۳۹). و رجوع شود به کامل ابن اثیر ج ۹ ص ۲۲۸، ۲۲۹، ۲۳۴، ۲۴۴.
کلمات همقافیه با «قرواش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر