معنی قرة
6 بازدید
[ قَ رْ / قُ رْ رَ ] (ع مص) خنک گردیدن. || سپری شدن گریه. || دیدن آنچه آرزوی دیدن آن را دارند. (منتهی الارب). رجوع به قُرور شود.[ قِ رَ ] (ع اِ) مرگامرگی. || گلهٔ گوسپندان. گویند: هو اکثر منه قرةً؛ گلهٔ گوسپندان او بیشتر است. (ناظم الاطباء).[ قِ رْ رَ ] (ع اِ) سرما. (منتهی الارب) (آنندراج). برد. (اقرب الموارد). || خنکی. سرما. (منتهی الارب) (آنندراج). ما اصاب الانسان و غیره من البرد. (اقرب الموارد). || گویند: ذهبت قرّتها؛ یعنی هنگامی که در آن بیماری می آید. (از اقرب الموارد).[ قَ رْ رَ ] (ع ص) تأنیث قرّ. خنک. (منتهی الارب). بارده. (اقرب الموارد): لیلة قرة؛ شب خنک. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِ) و برای مرة (یک دفعه) است. (اقرب الموارد).[ قُ رْ رَ ] (ع اِ) آنچه در ته دیگ چسبیده باشد از شوربا و توابل ریزه ها و جز آن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || غوک. (منتهی الارب). ضفدع. (اقرب الموارد). قورباغه. (ناظم الاطباء). || برای یک دفعه. گویند: رمت الناقة ببولها قرةً؛ یک دفعه کمیز انداخت. (منتهی الارب).[ قُ رْ رَ ] (اِخ) دهی است نزدیک قادسیه. عدی بن زید عبادی در اشعار خود از آن یاد کرده است. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «قرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر