معنی قحف

معنی قحف

5 بازدید
[ قَ ] (ع مص) کاسهٔ سر بریدن یا شکستن. || یا زدن بر آن. || رسیدن بر کاسهٔ سر کسی. || خوردن آنچه در کاسه باشد. || بیرون آوردن آنچه در آوند است. || کشیدن اشکنه و جز آن را. || گندم دانه بر باد کردن و بردن هرچه باشد. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ قِ ] (ع اِ) (عظم قحف) واقع است در طاق و طرفین جمجمه و آن را دو سطح و چهار کنار و چهار زاویه است. سطح ظاهر بواسطهٔ خطی منحنی که تقعیرش به طرف تحت و حد حفرهٔ صدغ است منقسم به دو جزء میشود به زیر این خط عضلهٔ صدغ متصل و به بالای آن که صاف است لفافهٔ روی جمجمه احاطه نموده در وسط این سطح فزونیئی است که معروف به حدبهٔ قحف است. سطح باطن مقعر و دارای برآمدگی های حلمیسئی و تقعیرات انگشتی است و در موضع حدبهٔ قحف تقعیری است موسوم به حفرهٔ قحف که در آن چند تقعیر ناوی مرئی که از زاویهٔ تحتانی و قدامی این استخوان ابتداء نموده به فوق و خلف این سطح منشعب میشوند که شعب شریان وسط امین در آنها قرار دارند. کنار قدامی قسمت فوقانی آن مضرس و ضخیم و تحتانی نازک است و در تمام امتداد خود به استخوان جبهه متصل است. کنار خلفی بیشتر مضرس است و با تضاریس قمحدوه متداخل میشوند کنار فوقانی هم مضرس و ضخیم و به نظیر خود پیوسته در ملتقای آنها از باطن قسمتی از ناودان سهمی حاصل میشود که ورید طولی فوقی در آن متمکن است در بعضی از سرها در آن ثقبه ای است موسوم به ثقبهٔ قحف که ورید سانترینی و شریان کوچکی که از قمحدوه می آید از آن عبور میکنند. کنار تحتانی این استخوان کوتاه تر و نازک تر، مقعر و مورباً به هیأت عظم صدغ بریده شده از اتصالشان درز قشری حاصل میشود. زاویهٔ فوق و قدامی قائمه و با زاویهٔ فوقی و خلفی قریب به قائمه به زاویهٔ نظیر خود و به عظم جبهه متصل است. زاویهٔ فوقی و خلفی قریب قائمه ای و به زاویه ای نظیر خود و قمحدوه پیوسته. زاویهٔ تحتانی و قدامی حاد و تیز و در سطح باطن تقعیر بسیار عمیقی دارد که مبدأ انشعاب خطوط و تقعیرات ناوی است که در سطح باطن قحف مشاهده میشوند. این زاویه از قدام به جبهه و از تحت به بال بزرگ وتدی و صدغ اتصال دارد. زاویهٔ خلفی و تحتانی بریده و ناتمام است و به قطعهٔ حلمهٔ صدغ میپیوندد. مفاصل این استخوان به نظیر خود و جبهه و قمحدوه و صدغین و وتدی متصل میشود. ماهیت: مثل کلیهٔ عظام جمجمه طرفین آن از نسج متکاثف و وسط آن از نسج متخلخل است. عظمیت از یک نقطه که در موضع نتو قحف است شروع مینماید. (جواهر التشریح میرزا علی ص ۶۴ و ۶۵).
[ قِ ] (ع اِ) کاسهٔ سر. || آنچه شکسته و جدا گردد از کاسهٔ سر. ج، اقحاف، قحوف، قحفه. || قدح. || نیمهٔ کاسهٔ بزرگ چون شکسته و رخنه دار گردد. || کاسهٔ چوبین شبیه کاسهٔ سر گوئی نیمهٔ قدح است. گویند: ما له قِدٌّ و لا قِحفٌ؛ او نه کاسهٔ چرمین دارد نه چوبین؛ یعنی او چیزی ندارد. || کرانهٔ سرین. در مثل گویند: هو افلس من ضارب قحف استه؛ او مسکین و برجای مانده است. || (مص) نیک نوشیدن. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ قُ ] (ع ص، اِ) جِ قاحف. رجوع به قاحف شود.

کلمات هم‌قافیه با «قحف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «حف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید