معنی قتل
9 بازدید
[ قَ ] (ع مص) کشتن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل) (منتهی الارب). قَتلَه. (منتهی الارب): قتل این کشته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود. حافظ. || بر تن زدن. (آنندراج) (منتهی الارب). گویند: قتل الرجل؛ بر تن وی زد. (منتهی الارب). اصاب قتاله؛ ای نفسه. (اقرب الموارد). || نیکو دانستن چیزی را. (منتهی الارب) (آنندراج). گویند: قتل الشی ء خبراً؛ نیکو دانست آن چیز را. (منتهی الارب). و از این باب است قول خدای تعالی: {/Bوَ مََا قَتَلُوهُ یَقِیناً ۳۷-۴۰۴:۱۵۷/}(قرآن ۴/۱۵۷)؛ ای لم یحیطوا به علماً. (منتهی الارب). || آمیختن با آب. (منتهی الارب) (آنندراج). قتل الشراب؛ آمیخت شراب را به آب. (منتهی الارب).[ قِ ] (ع ص، اِ) دشمن جنگ آور. || مقاتل. || جائی که به زدن بر آنجا مردم هلاک گردند. || دوست . || همتا. || مانند. گویند: هما قتلان؛ ای مثلان. (منتهی الارب). || پسر عم. || دلیر. || دانای بدی و فساد. (منتهی الارب) (آنندراج). گویند: انه لقتل شر؛ ای عالم به. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قتل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تل» برای سرودن شعر