معنی قتر
6 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) قدر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رمقی از زندگی. (از اقرب الموارد). قوت روزگذار. (منتهی الارب) (آنندراج).[ قَ ] (ع مص) تنگ کردن نفقه را برعیال. (منتهی الارب) (آنندراج) (ترجمان علامهٔ جرجانی) (اقرب الموارد): قتر قتراً و قتوراً؛ تنگ کرد نفقه را بر عیال. (منتهی الارب). || قوت روزگذار دادن. (منتهی الارب) (آنندراج). || بخور کردن. (آنندراج) (منتهی الارب). آتش، دود کردن آتش. (اقرب الموارد). || بلند گردیدن و منتشر شدن بو. (منتهی الارب) (آنندراج): قتر لحم؛ بلند شدن بوی آن. (اقرب الموارد). قترت القدر؛ بلند گردید و منتشر شد بوی دیگ افزار آن. (منتهی الارب). || قتر شی ء؛ ضم کرد بعض چیزی به بعض. || قتر زره؛ برای آن سر میخ ساخت. || قتر امر؛ لازم گرفت او را. || قتر میان دو امر؛ اندازه گرفتن و تخمین کردن آن را. (اقرب الموارد).[ قُ ] (ع اِ) کرانه. جانب. و این لغتی است در قطر. ج، اقتار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). قُتُر. رجوع به قُتُر شود.[ قُ تُ ] (ع اِ) کرانه. و این لغتی است در قطر. ج، اقتار. (منتهی الارب). رجوع به قُتر شود.[ قَ تِ ] (ع ص) مرد متکبر. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).[ قِ ] (ع اِ) نوعی از پیکان. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || تیر. (منتهی الارب) (آنندراج). || تیر خرد. (منتهی الارب) (آنندراج). || نی که آن را بر هدف اندازند. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). و گفته اند قتره یکی و قتر جمع آن است. (اقرب الموارد).[ قَ تَ ] (ع اِ) قَدَر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || گرد سیاه. (ترتیب عادل جرجانی).[ قَ تَ ] (ع مص) بخور کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). قتر قتراً. (منتهی الارب). || بلند گردیدن و منتشر شدن بو. (منتهی الارب) (آنندراج): قترت القدر قتراً. (منتهی الارب). بلند گردیدن بوی گوشت و بخور و جز آن. (از اقرب الموارد). رجوع به قَتْر شود.
کلمات همقافیه با «قتر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تر» برای سرودن شعر