معنی قاسم بیک
5 بازدید
[ سِ بَ / بِ ] (اِخ) از امرای بایندری ودائی رستم بیک بن مقصود بیک است. رستم بیک پس از شکست بایسنقر و نشستن بر تخت سلطنت قاسم بیک را والی دیاربکر ساخت. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۴۳۸ و ص ۴۶۹).[ سِ بَ / بِ ] (اِخ) از بازماندگان حکمرانان قره مان است. وی پس از فتح قره مان در دورهٔ ابوالفتح سلطان محمدخان ثانی سرکشی کرد، و اسحاق پاشا صدر اعظم سپاهیانی برای سرکوبی او گسیل داشت و او را شکست داد. در دورهٔ سلطان بایزیدخان مجدداً دست به آشوب زد و به سال ۸۸۸ هـ . ق. درگذشت و با مرگ او سلسلهٔ حکمرانان قره مان انقراض یافت. (از قاموس الاعلام ترکی).[ سِ بَ / بِ ] (اِخ) متخلص به قسمی، خلف عباس بیک، از امیرزادگان افشار است. بسیار عاشق پیشه بوده. گویند معشوقی داشته مسمی به سیمائی، بجهت او تدارک عروسی گرفته در شب زفاف در حضور عروس هوس بوس و کنار کرده سیمائی را عرق حمیت دامن گیر شده خنجر به قصد حیات خود کشیده قاسم بیک در عالم نیاز سینه پیش داشته، سیمائی را غیرت دست داده به همان خنجر مهم او را به انجام رسانیده و خود هم به قصاص رسیده عروسی به عزا مبدل شد. این چند شعر او راست: باکم از کشته شدن نیست، از آن میترسم که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود قسمی آن صبر و شکیبی که به او مینازی بنمایم بتو چون یک دوسه منزل برود. * خدا بشکوه زبان من آشنا نکند من و شکایت آن بیوفا خدا نکند مراست بخت زبونی که بیوفاطلب است نمیشود که ترا نیز بیوفا نکند. * نه بخانه دل قراری نه بکوی یار گیرد چکنم مگر بمیرم که دلم قرار گیرد. (از آتشکدهٔ آذر با تحشیهٔ شهیدی ص ۲۰).[ سِ بَ / بِ ] (اِخ) متخلص به حالتی است. رجوع به حالتی شود.
کلمات همقافیه با «قاسم بیک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یک» برای سرودن شعر