معنی قارن

معنی قارن

8 بازدید
[ رِ ] (ع ص) بندکننده چیزی را به چیزی. پیوسته کننده. (ناظم الاطباء). || رجل قارن؛ مردی که شمشیر و تیر هر دو داشته باشد. (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). || همدم. یار. (ناظم الاطباء). || آنکه حج و عمره کند. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء).
[ رَ ] (اِخ) شکل پهلوی کلمه کارن است و آن نام یکی از خاندانهای بزرگ عهد اشکانیان است که در زمان ساسانیان نیز دارای اهمیت بوده و افراد بزرگ این خاندان به همین اسم شهرت یافته اند. (ایران در زمان ساسانیان کریستنسن ص ۱۰۳) (حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به قارن پهلو شود. || نام پهلوانی ایرانی است. (ولف ص ۶۱۹). پهلوانی بوده است در زمان رستم زال. (برهان): سپهدار چون قارن کاوگان سپهبد چو شیروی شیر ژیان. (شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۹۶ س ۷). سپهدار چون قارن کاویان به پیش سپاه اندرون کاردان. (شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۱۰۳ س ۱۱). کجا نام او قارن رزم زن سپهدار بیدار لشکرشکن. (شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۱۰۳ س ۷). بهمن کجا شد و بکجا قارن زآن پس که قهر کردند اعدا را. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۱۶ س ۷). طمع جانت کند گر چه بدو کابین گنج قارون بنهی با سپه قارن. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۱ س ۵).
[ رَ ] (اِخ) نام سپهسالار اسپهبد خورشید. اسپهبد خورشید سپهسالاری داشت به نام قارن که دهکدهٔ قارن آباد در پنج هزار به نام او است. (ترجمهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۶۸).
[ رَ ] (اِخ) نام کسی که به سرکردگی چهل هزار تن به سال ۳۲ هـ . ق. در خراسان خروج کرد. ابن اثیر گوید قارن گروه فراوانی از ناحیهٔ طیسین و مردم باذِغیس و هرات و قهستان در حدود چهل هزار تن فراهم آورده و حرکت کرد. قیس حاکم آن سامان در این باره با ابن خازم مشورت کرد ابن خازم او را گفت به عقیدهٔ من در برابر لشکر قارن مقاومت نباید کرد زیرا من دستوری از ابن عامر دارم مبنی بر اینکه اگر جنگی در خراسان رخ دهد من فرماندهٔ آن هستم و نوشته ای ساخته و جعلی در این باره نشان داد. به دنبال این داستان قیس را مبارزه و کشمکش با قارن خوش نیامد و از خود مقاومتی نشان نداد و به سوی ابن عامر حرکت کرد. ابن عامر او را سرزنش کرد که چرا در برابر حملهٔ قارن ایستادگی نکرده و به سوی من رو آورده ای. گفت به موجب فرمانی که ابن خازم به من ارائه داد چنین کردم. از آن طرف ابن خازم با چهارهزار نفر به سوی قارن براه افتاد و به سپاهیان خود دستور داد که پیه و چربی با خود همراه بردارند و چون به قارن نزدیک شد فرمان داد که هریک بر نوک نیزهٔ خود پارچه ای پیه ناک و چرب قرار دهند و چون شب فرارسید خود با ششصد نفر به عنوان مقدمهٔ لشکر پیشاپیش براه افتاده و دستور داد که پارچه های سر نیزه را روشن کنند و نیم شب مقدمهٔ لشکر او به خیمه های قارن رسیدند. ایشان شعله های آتش را که به هرطرف در حرکت بود دیدند پریشان و هراسناک شدند. مقدمهٔ لشکر ابن خازم با آنان نبرد کرد و مسلمانان دیگر نیز رسیده و گرداگرد آنان را فراگرفتند قارن کشته شد و لشکریانش شکست خوردند و فرار کردند. لشکر ابن خازم آنان را دنبال کرده و بسیاری را کشتند و گروه فراوانی را اسیر کردند و ابن خازم داستان فتح را به ابن عامر نوشت ابن عامر از این پیروزی خشنود گردید و او را بر حکومت خراسان مقرر گردانید. وی در این مقام بود تا غائلهٔ جمل پایان یافت و سپس به سوی بصره روی آورد (کامل ابن اثیر ج ۳ ص ۶۶) (حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۵۰۵) و رجوع به تاریخ طبری شود.
[ رَ ] (اِخ) نام کسی که از طرف کسری حاکم اهواز بود، در زمان خلافت ابوبکر خالدبن ولید لشکری برای تصرف ایله که جزو قلمرو ایران بود و هرمز از طرف کسری بر آن حکومت داشت روانه کرد. جنگی عظیم اتفاق افتاد هرمز به دست خالد کشته شد، و فتح نصیب مسلمانان گشت. مقارن آن فتح قارن، حاکم اهواز با سپاه عظیم به مدد هرمز می آمد، همین که نزدیک اردوگاه مسلمانان رسید خالد به طرف او شتافته بار دیگر آتش جنگ بالا گرفت مسلمانان پیروز شدند و قارن اسیر گردید. (حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۵۷).
[ رَ ] (اِخ) ابن برزمهر. نام یکی از دلاوران ایران. (ولف ص ۶۱۹). به زمان بهرام گور: بیاورد هم قارن برزمهر دگر راد برزین آژنگ چهر. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۷ ص ۲۱۹۶).
[ رَ ] (اِخ) ابن خورشیدبن ابوالقاسم، برادر خورشید (۵۱۲ -۵۴۰ هـ . ق.) که اسپهبد مامطیر بوده است. (ترجمهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۹۴).
[ رَ ] (اِخ)بن سرخاب بن شهریاربن دارا از خاندان اسپهبدان طبرستان متوفی به سال ۴۶۶ هـ . ق. (ترجمهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۸۱).
[ رَ ] (اِخ) ابن سوخرا نخستین کس از فرمانروایان و حکام آل قارن وند بوده است که ۳۷ سال در جبال طبرستان حکومت داشت. (از ترجمهٔ مازندران استرآباد ص ۱۷۹). آل قارن در جبال و طبرستان تقریباً ۲۷۴ سال حکومت داشته و شروع آن از ۵۰ سال پیش از هجرت بوده است .
[ رَ ] (اِخ) ابن شاه آرشاویر. پیرنیا آورده است شاه آرشاویر سه پسر و یک دختر داشت. دومین پسر او قارن بود و بزرگترین پسر او آرداشس که پس از پدر به تخت سلطنت ایران نشست. (ایران باستان ج ۳ ص ۲۵۹۹ و ۲۵۶۰).
[ رَ ] (اِخ) ابن شروین. وی پدر شهریار ششمین فرمانروا از سلسلهٔ کیوسیهٔ آل باوند طبرستان بود. (از ترجمهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۸۰).
[ رَ ] (اِخ) ابن شهریار، هشتمین از حکام و فرمانروایان دستهٔ کیوسیهٔ آل باوند که در مازندران ۳۰ سال فرمانروائی داشت. (ترجمهٔ مازندران و استرآباد ص ۱۸۰).
[ رَ ] (اِخ) ابن قباد نام پسر قباد و برادر انوشیروان که پادشاهی طبرستان و آن حدود او را بود. (مجمل التواریخ و القصص ص ۳۶).
[ رَ ] (اِخ) ابن کاوه. پسر کاوهٔ آهنگر که یکی از امرای عجم بود و در زمان فریدون به اهتمام او چین مفتوح شد. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۱ و حبیب السیر چ قدیم ایران جزو ۲ از ج ۱ ص ۶۵ و چ خیام ص ۱۸۲ و ۱۸۵ و ۱۸۸). قارن را رزم زن لقب داده بودند. (مجمل التواریخ والقصص ص ۹۰) وی بشجاعت معروف بوده و او را قارن رزم زن میگفته اند و در زمان منوچهر و نوذر بوده چنانکه فردوسی گفته : همانگه بشد قارن رزم زن یکی لشکری برد با خویشتن. فردوسی (از آنندراج).
[ رَ ] (اِخ) ابن گرشاسف. از امرای طبرستان است. وی به سال ۵۲۱ هـ . ق. از دژاروهین در برابر حملهٔ بادغاش که یکی از سرداران سلطان سنجر بود دفاع نمود. (ترجمهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۹۵).
[ رَ ] (اِخ) ابن گشسب یکی از نجبای ایران (ولف ص ۶۱۹). معاصر یزدگرد بزه گر: چو گستهم کو پیل کشتی بر اسب دگر قارن گرد پور گشسب. (شاهنامه چ بروخیم ج ۷ ص ۲۰۹۷ س ۷).
[ رَ ] (اِخ) ابن وندا هرمزد. یکی از حکام و فرمانروایان آل قارن وند است که ۴۰ سال حکومت داشته است. (ترجمهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۷۹). رجوع به قارن وند شود.
[ رَ ] (اِخ) (اسپهبد...) مورخان نوشته اند مال و مکنت ابومسلم را استادسیس برگرفت و از وی به چنگ سپهبد قارن افتاد. (پاورقی مجمل التواریخ و القصص ص ۳۲۸). رجوع به خازم شود.
[ رَ ] (اِخ) کوه... نام کوهی است در مازندران. (حبیب السیر خیام ج ۲ ص ۴۱۷). و آن را به این ملاحظه که ملک الجبال لقب داشته کوه قارن میگفته اند. (آنندراج). ناحیتی است [ به دیلمان ] که مر او را ده هزار و چیزی ده است. (؟) و پادشای او را سپهبد شهریار کوه خوانند و این ناحیتی است آبادان و بیشتر مردم وی گبرکانند و از روزگار مسلمانی باز پادشائی این ناحیت اندر فرزندان به او است. پریم قصبهٔ این ناحیت است و مستقر سپهبدان به لشکرگاهی است بر نیم فرسنگ از شهر و اندر وی مسلمان اند و بیشتر غریب اند و پیشه ور و بازرگان زیراک مردمان این ناحیت جز لشکری و برزیگر نباشد و به هر پانزده روزی اندر وی روز بازار باشد و از همهٔ این ناحیت مردان و کنیزکان و غلامان آراسته به بازار آیند و با یکدیگر مزاح کنند و بازی کنند و رود زنند و دوستی گیرند و رسم این ناحیت چنان است که هر مردی که کنیزکی را دوست دارد او را بفریبد و ببرد و سه روز بدارد هر چون که خواهد آنگه به بر پدر کنیزک کس فرستد تا او را به زنی به وی دهد و اندر نواحی وی چشمه های آب است که به یک سال اندر چندین بار بیشترین مردم این ناحیت بدانجا شوند آب استه (؟) با نبیذ و رود و سرود و نای کوفتن [ ظ، پای کوفتن ] و آنجا حاجتها خواهند از خدای و آن را چون تعبدی دارند و باران خواهند به وقتی کشان بیاید [ ظ، بباید ] و آن باران بیاید. سامار، شهرکی است خرد هم از این ناحیت و از وی آهن و سرمه و سرب بسیار خیزد. (حدود العالم): حکومت شهریار کوه و کوه قارن به قارن بن سوخرا اعطا شد. (ترجمهٔ استرآباد رابینو ص ۱۷۹). نیام از دل و خون دشمن کنید ز کشته زمین کوه قارن کنید.فردوسی. برآمد زاغ رنگ و ماغ پیکر یکی میغ از ستیغ کوه قارن.منوچهری. اوم رهانید ز دجال کور حکمت را دلش کُهِ قارن است. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۷۶ س ۱۳). نو شده ای نو شده کهن شود آخر گرچه به جان کوه قارنی به تن آهن. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۳۴ س ۳۱). بررس نیکو به شعر حکمت حجت زآنکه بلند و قوی است چون کُهِ قارن. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۳۶ س ۹).
[ رَ ] (اِخ) کوه... نام کوهی است که در ناحیهٔ بختیاری چهارلنگ واقع و در یک فرسخی آن دریاچهٔ کوچکی به عرض و طول هزارگز است.

کلمات هم‌قافیه با «قارن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید