معنی قادر
5 بازدید
[ دِ ] (ع ص) توانا. (منتهی الارب). قدیر. با قدرت. مقتدر: قدرتش بر خشم سخت خویش می بینم روان مرد باید کو به خشم سخت خود قادر شود. منوچهری. در شهری مقام مکنید که در او حاکمی عادل و پادشاهی قاهر و قادر ... نباشد. (تاریخ بیهقی ص ۳۸۶). طالب و صابر و بر سر دل خویش امین غالب و قادر و بر منهزم خویش رحیم. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۹). صانع و قادر دگر ز بیغرضی گنبد گردان ز زر نگار کند.ناصرخسرو. و چون بر خواندن قادر بود باید که در آن تأمل واجب دارد. (کلیله و دمنه ص ۳۰۹). مسبب همه قادری است که مجادیح انواء نفحه ای از نوافح رحمت او است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ تهران ص ۴۳۷). بر بد و نیک چون نیم قادر پس دل از غم به هرزه فرسودم.ابن یمین. || مالک. مسلط: و عقل مرد را به هشت خصلت بتوان شناخت... هفتم بر زبان خویش قادر بودن. (کلیله و دمنه). || زوردار. توانا: بلا با حزم او عاجز پیاده ست قضا با عزم او قادر سوار است.مسعودسعد. || قابل. لایق. || مستعد. || حاذق. کارآزموده. (ناظم الاطباء). || در دیگ پخته. (منتهی الارب). || تقدیرکننده. اندازه کننده. (ناظم الاطباء).[ دِ ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی.[ دِ ] (اِخ) احمدبن اسحاق، مکنی به ابوالعباس بیست وپنجمین خلیفهٔ عباسی است که از ۳۸۱ تا ۴۲۲ هـ . ق. خلیفه بود. او پیش از آنکه به خلافت رسد در بطیحه نزد ابوالحسن علی بن نصر صاحب بطیحه می نشست و از طائع خلیفه گریخته بود چون طائع را بگرفتند بهاءالدوله پسر عضدالدوله کس به طلب قادر فرستاد و خلافت به او مقرر گردانید و سوگند خورد و بیعت کرد و او را بر مسند خلافت نشاند و طائع را به او سپرد. قادر مردی متدین، متعبد، عاقل، دانا، فاضل و بسیارخیر بود. طائع را در حجرهٔ نیکو بنشاند و جمعی را بر او موکل کرد تا او را نگاه میداشتند و خدمتش مینمودند و با طائع احسان و اکرام میکرد. وی سکینه دختر بهاءالدولةبن عضدالدوله را بخواست و در روزگار او دولت عباسیان رونق گرفت. قادر به سال ۴۲۲ هـ . ق درگذشت. (از تجارب السلف ص ۲۵۳) (مجمل التواریخ والقصص ص ۳۸۱، ۳۸۲، ۳۹۶، ۴۰۴، ۴۲۷، ۴۵۳).[ دِ ] (اِخ) یحیی بن اسماعیل. رجوع به یحیی بن اسماعیل بن المأمون شود.
کلمات همقافیه با «قادر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر