معنی قائممقام
7 بازدید
[ ءِ مَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) نائب. جانشین. (ناظم الاطباء). خلیفه. نائب مناب : چون طاهر وفات یافت ابوعلی در مدینه قائم مقام او شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ ص ۴۰۲). چون خلف با آن لشکر با سیستان آمد طاهر وفات یافته بود و حسین پسر او در مخالفت خلف قائم مقام پدر شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ ص ۵۴). یکی را از ملوک مدت عمر سپری شد و قائم مقامی نداشت. (گلستان). به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت که در دوده قائم مقامی نداشت.(بوستان).[ ءِ مَ ] (اِخ) میرزا عیسی پدر میرزا ابوالقاسم قائم مقام مشهور به میرزا بزرگ و از وزرای فتحعلی شاه قاجار است. ادیبی بارع و منشیی فاضل بوده و از اوست: ۱- اثبات النبوة الخاصة به زبان فارسی. ۲- احکام الجهاد و اسباب الرشاد که رساله ای است فارسی پیرامون جهاد که آن را جهادیهٔ کبری نیز گویند. ۳- الجهادیة الصغری و دیباچهٔ این دو کتاب از میرزا ابوالقاسم قائم مقام فرزند صاحب ترجمه است و او را سه پسر دیگر نیز بود: ۱- میرزا معصوم که در حال حیات پدر فوت شده. ۲- میرزا حسن وزیر. ۳- حاج میرزا موسی خان متولی مشهد مقدس رضوی که موقوفات بسیاری داشته است از جمله حمامی است در بازار تبریز که تاکنون (زمان مؤلف ریحانة الادب) دائر و به نام خود او معروف است وی به سال ۱۲۳۷ هـ . ق. درگذشت. (از ریحانة الادب ج ۳ ص ۲۵۵ از الذریعه ج ۲ ص ۳۹۳).
کلمات همقافیه با «قائممقام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر