معنی قائد
78 بازدید
[ ءِ ] (ع ص، اِ) پیشوا. رهبر. راهبر. عصاکش. پیشرو. (منتهی الارب): آخر ایشان در نبوت و اول ایشان در رتبت... قائد الغر المحجلین... را برای عز نبوت و خاتمت رسالت برگزید. (کلیله و دمنه). طعمه میجوئی اوست رائد تو راه می پوئی اوست قائد تو.اوحدی. ج، قُوّاد، قادَه، قُوّد. || سرهنگ. (مهذب الاسماء). سردار فوج. رئیس. امیر لشکر. || بینی کوه. || کوه دراز بر روی زمین. || (اِخ) ستاره ای است، یعنی ستارهٔ نخست از سه ستارهٔ بنات النعش صغری. دومی آنها را عناق و نزدیک آن ستارهٔ صیدق و سُهی است و سومی آنها را حَور خوانند. (منتهی الارب). آنکه بر سر دنباله است از این سه (بنات النعش) و از نعش دورتر آن را قائد خوانند. (التفهیم بیرونی).[ ءِ ] (اِخ) ده مخروبه ای است از دهستان پشتکوه بخش اردل شهرستان شهرکرد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱۰).
کلمات همقافیه با «قائد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئد» برای سرودن شعر